|
اين همه سال
اين همه سال
از ستاره هاى سرزمين گمشده ام فراتر نرفته ام
اين همه سال
تكه اى آسمان آبى سرزمينم را با خور آورده ام
اين همه سال
صداى مادرم در كرانه فراغ
لبخندش محو
صدايش تلخ
اين همه سال
بهر تاريكىهايم
چشم بر زلالى آن آسمان دوخته ام
تا با روياهايش به خواب
تاسايه ام را در بضاعت طلوع خورشيدش پهن
و ابرهايش ادامه من باشند
وينهمه سال.
|