و. م. آيرو

 

چال گونه

از مجموعه ‏ی‏ «وداع با اسلحه 2»

 

 

با صدای زنگ ساعت از جا پريدم. ساعت شش بود. صبح به ‏آن ‏زودی بايد پا می‏شدم می‏رفتم آزمايشگاه برای آزمايش خون. نمی‏شد پشت گوش بياندازم. با هزار‏مكافات اين‏وقت را هم داده بودند. مرضی نداشتم، فقط می‏خواستم آن‏جا از من يك چكاپ كلی به ‏‏عمل بيايد. آن هم البته به‏‏ اصرار زنم بود كه احساس می‏كرد چند‏هفته ‏ایست سفيدی كاسه ‏ی چشم‏هايم به ‏زردی می‏زند. بالاخره پاشدم رفتم. پرستار، زن چاقِ خوشروئی بود. اسمم را خواند و گفت:«‏بشينيد لطفاً!»

نشستم.

«ـ ‏‏آستيناتونو بزنين بالا!»

آستين‏هايم را زدم بالا.

حالا فقط می‏توانم لبخند صورتش را به ‏ياد بياورم كه به‏ طرز ترحم ‏انگيزی در دو‏طرفِ گونه‏ هاش چال ايجاد كرده بود. داشت سومين لوله را پر می‏كرد. من همچنان خيره شده بودم به چال سمت چپ گونه‏ اش. امكان خيره شدن در يك ‏‏لحظه به ‏هر‏‏دو‏‏‏چال ممكن نبود وگرنه با كمال ميل خيره می‏شدم. چرا بايد چال گونه‏ اش برای من اين‏‏همه ترحم‏ انگيز باشد، شايد هم مشكل اصلی از چال گونه ‏اش نبود، از لبخندش بود؛ لبخندی كه می‏خواست مهربانی مسئولانه ‏ای را عرضه كند و نمی‏توانست، يعنی چال‏های گونه ه‏اش اين اجازه را نمی‏دادند و آن‏‏وقت به اجبار حسی ترحم انگيز از ديدن چال گونه‏ ی چپش از درون شروع می‏كرد به ‏جوشيدن.

حالا لوله ‏ی هفتمی داشت پر می‏شد.

احساس كردم به‏‏ اندازه ‏ی يك ‏سانتيمتر‏‏و‏‏‏نيم چال گونه‏ ی چپ پرستار عميق‏تر شده. بعد، نمی‏دانم چرا به ‏صرافت تجسم ‏كردن چهره‏ ی شوهر اين زن افتادم، شايد مايل شده بودم تا او را در حال سكس ‏‏داشتن با شوهرش تصور كنم. حالا لوله ‏ی سيزدهمين داشت پر می‏شد.

آن‏ لحظه ئی  را مجسم كردم كه شوهر روی زن افتاده است و با هر تكان كمرِ او، يك‏ سانتيمتر چال گونه ‏ی زن عميق‏تر می‏شود.

فش‏فش‏ كردن خونم را در لوله ‏ی سی و‏چهارمين احساس می‏كردم.

حالا ديگر شوهر، كله‏اش را فرو برده بود توی چال گونه‏ ی چپ زن و كمرش از پايين همچنان به‏ حركت‏های‏ پيستونی خودش برای ارضا‏‏شدن ادامه می‏داد. ديگر حساب لوله ‏ها از دستم در‏رفته ‏‏‏بود. تنها توی فضای مِه‏ آلود اتاق، شبح لوله‏ ها را می‏ديدم كه از خون من پر می‏شد و صداهای شهوت‏ آميز شوهر زن را می‏شنيدم كه حالا ديگر با ‏تمامی بدنش افتاده بود توی چال گونه ی چپ زن. طوری‏كه صورت مرد معلوم نبود، فقط صدايش می‏آمد؛ صدای شهوت‏ آلود هن‏‏ و‏‏هن‏ كردن‏هايش.

چال گونه‏ ی چپ زن، اتاقی بود پر از لوله‏ های آزمايش خون با سايه‏ های كسانی كه در‏حال رفت‏‏ وآمد بودند و داشتند لوله‏ های چيده ‏‏شده ‏ی خون من توی جعبه‏ های فلزی را از پنجره‏ ی آزمايشگاه  بارِ كاميون بزرگی می‏كردند كه پايينِ پنجره ايستاده بود. هنوز احساس می‏كردم كه به ‏اندازه ‏ی دو‏سه لوله ‏ی ديگر بايد خون توی رگ‏هايم باقی مانده باشد.

پرستار با خوشروئی ‏‏تمام گفت:«‏‏حالا لطفاً اين پنبه‏ رو اين‏جا فشار بدين...‏ همين‏جا!»

پنبه را فشار‏‏‏دادم.

گفت:«‏‏ متشکرم ، آستيناتونو بدين پايين... حالا می‏تونين برين!»

آستين‏ هايم را پايين دادم.

موقع رفتن از زير چشم نگاه ديگری به ‏پرستار انداختم كه اگرچه آن‏ لحظه نمی‏خنديد، با‏‏اين‏حال دو‏طرف گونه هاش باز‏‏هم چال افتاده بود. چاله هائی مُصِـر و تودار، بی هيچ جلوه ‏ای از انگيزاندنِ حس ترحم، كه با ديدنشان در آن‏‏‏ لحظه توانستم رد وقار خاصی را در چهره ‏‏اش دنبال كنم.

 

ـ خداحافظ خانم پرستار با‏وقار!