دلم از رفتنت که تنگ نشد
تنها گرفت و ماجرا زمانی جدی شد که غلامرضا با یک حساب چهارانگشتی شد سومین
پسرم و ششمین شکمی که برای تو زاییدم و تو مثل همیشه غیبت زد و زدی به کمر و
رفتی امامزاده غیب علی را کشف کنی در کوه و کمر چه میدانم امین اباد.
و من به خودم پیچیدم و
حلقه حلقه از تو گم شدم
غلامرضا که امد انگار مرا
با خودش برد به همه سلسله مراتب بچه های بی پدرم.
و من درست زمانی به این
نقطه از فاحشگی رسیدم که روی شانه های خدا داشتم به تو نگاه میکردم و ابلیس روی
شانه های من داشت به غلامرضا شیر میداد .
باور اینکه تمام این
سالها انتظار انتظاری را میکشیدم که از نهصدو بیست بوسه تو هم پست تر بود و
هر بار خوابگی ما با هم تنها یک شکم قلمبه و یک توله سگ بی پدرِدربه درِبی درو
پیکر را برای من به ارمغان میاورد حرصی ام میکرد .
اگر قابله تخت من قابل
نبود واگر شک به شکم ورقلمبیده من داشتی که غلامرضا پسر توست یا ان پنج تای
دیگر به چشم های من تنها یک بار بی چشم داشت نگاه میکردی تا حساب مشروعیت من
دستت بیاید . حرص من ازاین بود که توخودت هم بچه هایت را از من باور نمیکردی
با اینکه همگی شکل تو بودند و برا ي اینکه چیزی را از قلم نیانداخته باشم
یاداوری میکنم ان شبی را که مست و لنگ به هوا به خانه امدی و مرا پشت پرده لخت
کردی و من داد زدم و تو هی دستت را بردی پایین و پایین تر...را به یادت می
اورم نشان به ان نشان که هنوز ان حلقه ای را که ان شب به من دادی دارم و حلقه
حلقه از تو دور شدم .
و من با یاد اوری اینکه
همان شب که غلامرضا را پس انداختی داشتی از قبر و خر و ادم و خرما وسنگ قبرشلنگ
تخته میانداختی تمام تهمت ها را علیه خودم انکار میکنم .همان شب تو چنان حلقه
های دود سیگارت را در هوا جا میدادی که بشر فکر میکرد همه چیز به راحتی حلقه
دود سیگار تو در هوا میتواند در هم جا بگیرد و انقدر خوب این کار را انجام دادی
که من هم در تو جا شدم و غلامرضا هم ارام درشکم من .
حالا که از بخش زنان و
زایمان برگشتم و میبینم مثل همیشه نیستی ومثل همیشه تا نیستی خلق الله فاحشگی
ادم را فریاد میزنندکه ای وای ای بیداد ....
عکس روی طاقچه را
برمیدارم و مثل همیشه به اشپزخانه خانه امان بر میگردم. با خودم فکر میکنم چه
دوست داری برایت بپزم فکر میکنم فکر میکنم... میبینم خودم ماکارونی باسس هزار
جزیره را دوست دارم .چشم هایم را میبندم و فکر میکنم که با تو به جزیره رفته
ام جزیره ای که هزار تا ماکارونی توی ان سبز شده اند که غلامرضا وق میزند
بیدار که میشوم میبینم یک
سایه بالای سرم است
دستش را دراز میکند
لعنت به توکه بدمستی
لعنت به توکه هیچ وقت تو
را از خودت تشخیص نمیدهی
لعنت به تو باان چشم
های تخسِ تخم سگت
.درایت اینکه اینبار هم
از قلمبه شدن شکمم دست بکشم دست از سرم برنمیدارد
بااینکه با تو بودن و با
هرکس دیگری بودن برایم لذت تن خواهی ندارد ونخواهد داشت اما امان از تو که
انقدر تخمه جنی، تخم سگی .
یاد ماجرای بیمارستان
میافتم یاد بارهایی که یک موجود چروک قرمز هیولا شکل را در اغوشم میگذارند
ومن مجبورم سینه ام را توی دهانش بگذارم و او چندش بار سینه ام را بمکد ومن به
اسم دخترم، پسرم ،کوچولوی زشتم از پدری که مثل همیشه نیست فکر کنم ،فکر
کنم،فکر کنم...
همین طور که شرتم را
درمیاورم دارم به اسم بچه بعدی ات فکر میکنم و تو داری از امامزاده غیبی برایم
حرف میزنی از اینکه قرار است غیب شوی توی هوا دود شوی و دود سیگارت چقدر قشنگ
توی هوا جا میشود و من دارم توی تو جا میشوم ارام ارام
دلیل این ماجرا هم برایم
مفهوم نیست وهمین عدم دلالت است که مرا به این نقطه از تو میرساند ...
هفت فروردین هشتادو
چهار
یکشنبه
TEHRAN
FARZANEH MORADI
FARZANEHMORADI@GMAIL.COM
WWW.MANOTOBAHAM.PERSIANBLOG.COM