![]() |
|
|
مرتضی محمودی
تقدیم به نسیم خاکسار خاطره ی گل اسب ها از مجموعه داستان " گُفارَه و فصلها"
از خانه تا راه خاکی باریکی که از دوردست ها می آمد و می گذشت، دو، سه هزار متری فاصله بود و این فاصله را بیابانی پُر می کرد. سّده ای بیابان را به دو نیم می کرد. ما می گفتیم سده و خاکریزی بود که به شکل کمربندی می گشت تا که دو سرِ آن به خط آهنی که از ضلع دیگر محله می گذشت می رسید و تمام می شد. تابستان بیابان پُر از بوته های خار و علف بود و وقتی باد و خاک می آمد، خاک پشت بوته ها می نشست. زمستان بیابان را از آب باران می پوشاند تا بهار که پُر از بنفشه های وحشی می شد ـ" گل اَسبَن، از بوشون می شناسم!" مادرم یک بار که دسته ای از آن ها را برایش برده بودیم گفته بود. آن وقت خواهرم رفته بود یکی از لیوان های نشکنی را که صبح ها توی آن ها چای می خوردیم آب کرده، گل ها را توی آن نشانده بود. ـ" خانم ارژنگی یادمون داده. لادن های حیاتشونه میاره می زاره تو لیوان آب می شونه روی میز تو کلاس" از جاده ی خاکی، وقتی که زمستان در بِستری از آب باران گُم می شد، دیگر ماشینی نمی گذشت اما در تابستان همچون نخ سفید بلندی بود که از دور می آمد، پیچ و تاب می خورد نمی ماند و می رفت. از کنار خانه های مان گاهی قطاری می گذشت. در راه بازگشت که دوباره ما را تنها می گذاشت و می رفت، از "مرغزار" و "گُرگُر" هم می گذشت تا به اهواز می رسید. ما خنجرهای کوچک مان را روی رِیل ها آن وقت درست می کردیم. وقتی که سوزن بان نبود. بعد میخ ها را که به صورت خنجرهای کوچکی در آمده بودند بر می داشتیم و به قبلی ها می افزودیم. مثل تیله های رنگارنگی که زیباترین رنگ های جهان را داشتند و فکر می کردیم که همیشه آن ها را خواهیم داشت. غافل از آن که اگر با زمانه وفایی بود، ما را تنها با خاطره هایی دور رها نمی کرد که بعدها آن ها را به عَبث در روزهای غمگینی و در لایه لایه هایی از بو و خاطره ی گل اسب ها جستجو کنیم. ـ" نمی دونم دوباره می بینمت یا نه ..." پیر و شکسته دل مادرم گفته بود. قدیم ها ما را مثل قوی پُر پَر و بالی، مغرور و خوش خرام، به زیر بال می کشید. آن وقت ها که بادها غمگین ترینشان هم حتا وقتی در تار و پود شمشادها می دویدند به آن ها جان می دادند. اما حالا ـ" فقط زنده باشم، چیشام هم نبینن بوته ..." حتما مثل بوی گل اسب ها که خوب می شناخت. گل اسب هایی که نا منظّم دسته می کردیم می بردیم خواهرم یکی از لیوان های نشکن را که به رنگ های سبز، آبی، سفید و سرخ بودند آب می کرد و گل ها را با دست های کوچک بیمارش توی آن می نشاند. آخر بار صورت و مقنعه اش را خیس اشک بوسیده و رفته بودم. مثل خیلی سال ها پیش وقتی که به جایی رفته بودم و نه آن قدر دور، اشک ریزان بدرقه ام کرده بود. خواهرم و هم بازی اش هم که حتما آن موقع اتفاقی به کوچه آمده بود ـ" برای اونم میارین؟" و دسته ای گل اسب را هم دیگر پس از آن همیشه برای" او" می بردیم.
از آن سفر که باز گشتم خواهرم را دیگر ندیده بودم. همسایه مان هم بار کرده بودند. بهار بود اما، در خیال، گل اسب ها تازه روییده بودند. وقتی که به خانه می رفتم دسته ای از آن ها را چیده بودم. نمی دانستم برای که می بردم. هنوز هم نمی دانم. آن ها که دیگر نیستند. شاید تنها برای آن که آن بوی و خاطره ها را، پُشت غُبار سال ها، باز در بوی موی و رقص بال مقنعه ای می بینم. در باد وقتی که دوباره جان می گیرد. غافل از آن که اگر ...
مرتضی محمودی ـ بندر عباس 1356 ـ سوید 1380
نخلها از مجموعه داستان "گُفارَه و فصلها"
نام مرا هم که در دبستان جزایری نوشتند، تازه آغاز گشت های دور و درازمان بود. خرمشهر بودیم. صبح ها تا از خانه به مدرسه برسیم، از بازار بزرگ شهر و کوچه های بسیار آن می گذشتیم تا خیابان بلندی که در انتهای آن وقتی به طرف راست می پیچیدیم مدرسه پیدا می شد. هنوز نخلهای سرای مدرسه را نینداخته بودند که با نخلها ی دیگر، اطراف مدرسه را یکدست سبزِ سبز کرده بودند و محله ی عربها با نهری که از جلوی خانه هایشان و از سمت راست مدرسه می گذشت و کمی آنطرف تر گُم می شد. راه مدرسه که دیگر مسیر شورانگیزی شده بود، آنقدرها هم برایمان دلپذیری و شکوه نخلها را نداشت. ظهرها زودتر از خانه بیرون می زدیم تا زودتر به مدرسه برسیم و تا فرصت بود توی سرا و میان نخلها بدویم و بازی کنیم. تا یک روز صبح پیش از آنکه زنگ بخورد کارگرانی را دیدیم که چند تا از نخلها را انداخته بودند و ساعت بعد وقتی به بیرون شتافتیم دیدیم چگونه گیسوان بلند و سبز نخلها بر زمین افشان بود و غصه مان گرفت. صبح بعد وقتی تنه ی نخلهای دیگر را دیدیم، گیچ و منگِ آن منظره ی غمناک وقتی بصورت "او" نگاه کردم و دلِ افسرده ی خودم را دیدم، دیدم که در دلِ یک یکِ مان چه می گذرد و چاره ای جز تماشای آن نداشتیم. تاپ، تاپ هر روز صدای ممتد و مرگبار تبرها بود که بر کُنده ی نخلها فرود می آمد و وقتی از پنجره به درون کلاس می خزید و توی گوشمان می نشست انگار که صدای تپش تند و ملتمس نخلها بود که شنیده می شد. بعد که صدا می ُبرید و کلاس در سکوتی مرده فرو می رفت، مثل این بود که همه در سوکِ نخلها نشسته بودیم. دیگر هر روز که به مدرسه می رفتیم، لاشه ی بلند نخلها را که می دیدیم روی زمین ولو بود، صدای تبرها مثل روزهای پیش آنقدر دشواری نمی آفرید و عادت شده بود. طَبَقِ زن فراش مدرسه هم با دلِ سفید نخلها رنگ دیگری به خود گرفته بود که تکه هایی از آنها را که ما پنیر نخل می گفتیم به بچه ها می فروخت. او هم دور از ذهن ناباورمان و لحظه ای غافل از دلِ خونین نخلها، ده شاهی می داد و تکه ای هم برای من می خرید که دستهای کوچکم را پُر می کرد.
پاییز گذشته و زمستان آمده بود. باران ها در فاصله هایی کوتاه تر از هم می باریدند و سرای تنها و خلوتِ مدرسه را پُر می کردند که یک روز وقتی همگی مان را از کلاسها بیرون آوردند و مانند صبح ها دوباره توی سرا صف کشیدیم، کمی آنطرف تر و دست چپ مان صفهای دخترانی را دیدیم با روپوش های خاکستری تیره و روبان و کمربندهایی به رنگ سفید ایستاده بودند. مدیر چیزی گفت و بعد صف های ما یکی، یکی آهسته و منظم در هوای ابری که فضای مدرسه را رنگ تیره ی غم آلوده ای زده بود، بیرون رفتیم. من که چیزی نمی فهمیدم دیدم او از صف خودشان برید آمد توی صف ما و آهسته توی گوشم زمزمه کرد که چون شب پیش سقف مدرسه ی دخترانه فرو ریخته بود، مدرسه ما را به آنها داده و ما را به مدرسه ای که گوشه ی دیگر شهر بود می بردند. مهم نبود به کجا می رفتیم. نخلها که نبودند. وقتی او به صفِ خودشان برمی گشت، هنوز از مدرسه چشم بر نگرفته بود که من سر برگرداندم. بهار 1362 |
|