|
|
![]() |
| |
روح الله محمدي(ماني) http://mandalin.persianblog.com
کاناپه
وقتي که از هم جدا شيديم شبيه يک تابلوي اکپرسيونيستي شده بوديم . با نقشهاي سياهي که مثل چنگ زدن يک ببر غول آسا بود . بدنمون تشکيل شده بود از رنگهاي گوناگوني که به سياهي و يا زرد پر رنگ مي زد . نفسم داست بند مي اومد . دويدم که بروم جلوي آينه . کاناپه وارو شد روي شومينه. گوشهام از هميشه تيز تر شده بود . صداي راه رفتن مورچه ها و کشيده شدن تن لجز کرمها رو بر بدنش رو مي شنيدم . حالا ديگه تقريبا رسيده بودم تو راه رو که برق آپارتمانم رفت . مصمم بودم به جلوي آينه بروم ، چشمهايم تار مي ديد . شايد به خاطر جمع شدن آب دهان او روي چشمها و ابروهايم بود ، به واسه همين بود که دستم خورد به گلدن بزرگ کنار در ، خورد شد خونم داشت در راه روه دارد قدم مي زند با خون او در هم آميخته شده بود . وقتي به آينه قدي حموم رسيدم دست کردم و از جيب شلوار جينم يک فندک زيپو درآوردم . گرفتم زير صورتم تا بتوانم شکل خودم رو ببينم ؛ بيش از نيمي از ريشهايم سوخت چشمانم تار مي ديد . با دستانم صورتم رو پاک کردم . نفس نفس مي زدم و حالا مي توانستم در سکوتي که در اتاق حاکم بود خودم را ببينم از سکوت حس رضايتي بهم دست داده بود . ناگهان در آينه جيغي بزرگ را ديدم ، جيغي که نصف صورتش سوخته بود و از گوشهايش کرم بيرون مي ريخت . به من خيره شده بود و لب مي زد . اولش نمي فهميدم چه مي گويد ، گوشم را به آينه چسباندم تا صدايش را بهتر بشنوم . حس شنوايي ام را از دست داده بودم . با مشت به آينه کوفتم . آينه خرد شد . صدا همچنان در مغزم رژه مي رفت ، آنقدر صدا بلند شده بود احساس کردم گوشهايم به شدت گرم شده اند . خم شدم و تکه اي از آينه خرد شده را برداشتم . آن مرد ريش بلند را ديدم که روي سنگ بزرگ توالت نشسته و دارد لب مي زند . از گوشهايش خون زيادي برون مي ريخت . نمي دانم چه شد که از ديدن من به طرف آپارتمان توي آينه دويد و خودش را از پنجره به بيرون پرت کرد . - فضيلت آدمي پايه جلوييِ كاناپه اتاقم نبود كه وقتي لق زد بندازمش دور - يا از جنگهاي قرون وسطايي يك خواب ببيني و فردا بلند بشي و در باره انسان و فضايلش سطرها بنويسي و اداي آدمهاي باشعور در بياري . كليد زرد و بزرگي در قفل فرو رفت و بعد دري به اتاق باز شد ؛ از دستشويي بيرون آمد ، دراز به دراز افتاد روي كاناپه اصلا حوصله اين را نداشت كه لباسهايش را در بياورد و براي خودش قهوه اي دم كند ؛ ليوان نيمه خالي زير سيگاري پر از ته مانده و يك كنترل روي گل ميز كنار كاناپه بود . تلويزيون را روشن كردم ، تلويزيون در حال بررسي اوضاع عراق بود . پيدا شدن چند گروگان بي سر در سامرا ، دزديده شدن چندين تن مواد منفجره در بصره ، بمباران هوايي نجف ... پكي به سيگار زدم؛ با تمام خستگي ام مي توانم بوي خون وگوشت سوخته را در هواي اتاقم احساس كنم . زندگي سگي هفته اي 56 ساعت کار بي وقفه، بحث هر روز جنگ هر روز ... مثل هميشه انکار مي کرد . يا ساکت بود و منکر هر گونه رابطه اي با او مي شد . همه گيج شده بوديم مخصوصا آن پير زن سمج که شبيه سرايدار آپارتمانمان بود و نزديک بازنشستگي ش. 1بايد اعتراف كنم كه كار من نيست يعني نمي تواند كار من باشد ببينيد آقا دوباره برايتان توضيح مي دهم . اون تمام هستي من بود ، تمام دغدغه من براي به حركت درآمدن و تمام انسانيتم ... اون از چيزي شبيه فضليت آدمي و اين چيزها حرف مي زد . خيلي كلافه و خسته ام كرده بود . به همين خاطر سپردمش دست همكارم و به خانه امدم ، در اتاق را باز كردم روي كاناپه نشستم و به برنامه هاي تلويزون فكر مي كردم . با صداي آژير و بوق ممتد ماشينهايي كه در ترافيك گير افتاده بودند از خواب بيدار شدم ساعت 7:35 دقيقه بود . از خواب پريدم . پيشاني ام عرق کرده بود . شومينه را خاموش کردم . بايد کم کم آماده مي شدم . امروز روز تعطيل است و من برنامه دارم كه به تعطيلات آخر هفته بروم ، دور از هياهوي جمعيت و ترافيك . از شب قبلش براي خودم برنامه هاي جور واجوري ريخته بودم باروني سياهم رو پوشيدم و حالا در راه بودم ...اما ظاهرا براي رسيدن به آرامش بايد از همين ترافيك رد بشويم . تا ساعت 11 در ترافيك بودم . چه عذاب آور بود. - چشم ، يک بار ديگه مي گم ... الان ساعت 9:45 دقيقه صبح است كه تو با اعصابي خراب از کابوس ديشبت بيدار مي شوي با هم اتاقيهايت بحثت مي شود . تو فكر مي كني آنها هيچ بويي از انسانيت و فضايلش نبرده اند به همين خاطر ديگر تحملشان براي تو غير ممكن مي شود . 2اصلا حوصله قيافه هايي شبيه خوک آنها را نداشتم . به همين خاطر از آپارتمانت بيرون مي زني و بي هدف شروع مي كني به قدم زدن . خبر فاجعه بار بمباران شهر نجف و كشته شدن بيش از صدو پنجاه كودك و زن و مرد بيگناه عصبيت تو را تشديد كرده … شروع كردم بلند بلند به زمين و زمان فحش دادن . ساعت حدود 10:40 دقيقه صبح شده بود و من همچنان داشتم قدم مي زدم . لبه باراني ام را دادم بالا .ماشينهاي زيادي از كنارم رد مي شدند . از لاي ابرا باران سختي مي اومد . بعضي ماشينها براي من بوق مي زدند من هم با لحظه محلي ام بهشون فحشهاي رکيک مي دادم . مي خواستم به اين پديده عظيم مدرن كه باعث ننگ بشر شده بود بد و بيراه بگم … 4كه ديدم دختري دارد براي من دست تكان ميدهد. موهايش بور بود ، قدش نزديک به يک و هفتاد مي خورد با بيني سرخ ( که شايد از سرما بود ) و باراني و چکمه ساق بلند سياه و دامني تا سر زانوها . حدودا صد متر جلوترش ايسادم . ديدم با تعجب دارد به من نگاه مي كند من هم بَكي گرفتم و … - نمي دانم چرا سوار آن فورد زرد رنگ شدم و نمي دانم چگونه سر صحبت را آن باز كردم و بعد حدود ساعت 1:22 دقيقه رسيديم به درياچه حالا ديگر باران بند آمده بود . - ببخشيد آقا سيگار داريد ؟ - اوه فراموش کردم، سيگار دارم فقط اگر مي شود آتش . سيگارش بوي بدي مي داد . احساس كردم كه بوي گوشت سوخته در اتاق پيچيده سرم داشت گيج مي رفت يه صدايي توي سرم هي بوق مي كشيد ، اون باروني سياهش منو ياد گروگانگيرها مي انداخت اون خيلي شبيه گروگانگيرها بود . فكر كردم احتمالا كشته شدن آن چهار امريكايي كار خودش است . صداها را شكسته و بريده احساس مي كردم آمدم بيرون و سپردمش به اون عجوزه پير ، همون که شبيه سرايدارها بود . تا هوايي بخورم . سرم بيشتر گيج رفت به آپارتمانم رفتم در اتاق را باز كردم و روي كاناپه افتادم . اصلا قدرت حركت نداشتم . باروني سياهم رو در آوردم و روي چمنها انداختم و رفتم تا كمي هيزم جمع كنم تا آتشي درست كنم . - در صندوق عقب ماشينم هميشه براي اين جور موقع ها يه تبر و چند تکه چوب داشتم . من هنوز مات و مبهم مانده بودم كه بد و بيراه گفتن من چه ربطي به درياچه و اين مرد و فورد قرمزش دارد به باراني اش خيره شده بودم كه با صداي او به خودم اومدم . · اينجا خاطرات خوبي رو براي من زنده مي كنه . اين درياچه با سكوتش و اين چمنزار و بوي نم بارون منو ياد فضيلت والاي انساني ، منظورم رو كه مي فهمي ؟ يعني عشق مي اندازه . نظر تو چيه ؟ من هيچ وقت نظري نداشتم اما او گونه اي نگاهم کرد که احساس کردم بايد جوابي براي گفتن مي داشتم . گفتم : شايد تو درست بگي . اصلا جرات اينکه به اون حرفهاي وحشت آورش گوش بدهم رو نداشتم ، وقتي به او نگاه مي کردم احساس مي کردم هواي اتاق بر روي شانه هايم سنگيني مي کند . پاک داشت کلافه ام مي کرد . داشتم از سوار کردنش پشيمان مي شدم . اون موهاي طلاييش و ساقهايي که از زير پوتينهايش خودنمايي مي کرد و خلاصه همه اتفاقات داشت منو به حالت عصبيتم نزديک مي کرد . تصميم گرفتم برگردم . او به گفته هاي من شک کرده بود ، مي گفت : - شايد درست بگويم ! - هي دختر ! اينقدر اينجوري بهم نگاه نکن ؛ فکر مي کني تموم حرفهايي که برات زدم مسخره است نه؟ اما... اما واقعا از خودم مي پرسيدم کجاي کار مسخره بود ؟ ها ؟ عادت من به آن باراني سياه باعث به وجود آمدن نوعي وابستگي بود . چه مي دونم مثل يه حيوون . آره ، من يه حيوونم ، حيووني که سخت به صاحبش وابسته بود و بدون او بايد مي رفت و يک گوشه از کم محلي دق کنه . واقعا سارا در مورد من اينجوري فکر مي کرد . ؟! مسخره است ... هرچقدر به اون لحظه شوم نزديک مي شد ؛ من رغبتم براي ديدن قرص ماه سارا بيشتر مي شد . با خودم مي گفتم : با امروز چند ماهه که سارا با منه ؟ شايد هفته بعدي و فردايي نباشه . اين فکر از چندين هفته قبل به به ذهنم خورد . از اون موقعي که تونستم جسداي سوخته رو از نزديک ببينم . جسداي نقاشي شده . شبيه تابلوي جيغ ((مونش بلانت)) . مثل يک عادت زنانه . هر هفته منتظر يک تعطيلي مي شدم گاهي هم با يک مزخصي دو روزه خودم را به او نزديک مي کردم . نزديک ...نزديک . سيفون را کشيدم ... سرم خورده بود به سنگ سفيد توالت ، براي چند دقيقه فکر کردم که به دستشويي رفتم . دوباره سيفون را کشيدم ... زن سرايدارمان را صدا کردم تا بيايد و سرم را باند پيچي کند . تنها صدايي که به گوش مي رسيد صداي خالي شدن دل پر سيفون بود که با صداي من درهم مي شد . تمام شب رو به عراق فکر مي کردم و به قرص ماه سارا خيره شده بودم . من نمي توانستم بگذارم آن حيوان از دست من و آن پيرزن قصر در برود ، کي مي دونه شايد کشتن آن گروگانها هم کار اون بوده آخه ما در به حرف آوردن آدمها استاديم . ما اين جور موقع ها اختيار کار را به دست آن عجوزه سمج مي گذارم و به اتاقم مي روم و روي کاناپه براي ساعتي به تلويزيون نگاه مي کنم و .... دود سيگارش هنوز توي حلقم بود . آن شب اصلا نتوانستم بخوابم ديگه کار از اون فکرهاي وحشتناک گذشته بود ؛ يکي هي توي سرم مي گفت وقتشه ، حالا وقتشه . سرم مي خواريد فکر کنم ريش بلندي داشت . آخه حالا وقت چيه لعنتي ؟ از دست من کاري بر نمي اومد ديگه نمي توانستم سر کارم درست حرف بزنم ، همه بهم مي خنديدند ، عصبي شده بودم . من ... مـ ...مـ ... من ديوانه نيستم . همه اش به او فکر مي کردم . شب و روز و هر ساعت و هر ثانيه . من بايد براي سارا .... يعني خودم فکري مي کردم . ببخشيد خانم کبريت داريد ؟ نه ! نمي شه تو مي توني به چيزهاي ديگه فکر کني به اينکه تازه متولد شده اي و به باغ وحشي رفتي که همه حيووناش اهلي اند ... · ببخشيد آقا حيوون اهلي به چه درد مي خوره ؟ حيوونايي که حرفي براي گفتن ندارند ؟ خوب اون مي تونست از هم اتاقي هاش ياد بگيره . ولي من نمي توانستم به وضعيت موجود عادت بکنم . شبها تا 5:30 صبح روي کاناپه لم مي دادم و به چشمهاي عسلي و باروني سياهش فکر مي کردم ، باهاش حرف مي زدم ، با هم مي خنديديم و گاهي اوقات با هم سيگار مي کشيديم و تلويزيون تماشا مي کرديم و از ديدن آن لذت مي برديم . من نمي دونم چرا اين مردم عراق فکري به حال خودشون نمي کنند . حداقل حسنش اينه که ديگه توي اخبار ساعت 3:45 دقيقه خبرهاي جديدي را مي شنويم . ((شما چه فکر مي کنيد ها ؟ )) مثلا ... مثلا مرگ مشکوک دختري در نواحي پارک جنگلي و گرفتن يک مضنون با يک باروني سياه ... هه .. ما که در به حرف آوردن آدما استاديم . · اما اون خودش خواست ، من نمي خواستم اينجوري بشه ، من از اون خواستم اينقدر درباره قضايل آدمي حرف نزنه از او خواستم که به ما چه کدوم سگ و سوتک داره چه کار مي کنه . من حتي يه شماره تلفن از او نداشتم . ((خوب خواننده محترم اگر تو جاي اين شخصيت بودي چکار مي کردي ؟ )) ............. عصبي شدم ، براش گريه کردم ، حرف زدم . سرش داد بلندي کشيدم . اولش کمي عصباني شده بود ، لحظه اي بعد فکر کرد شوخي ام گرفته . زد زير خنده که نفهميدم چه اتفاقي افتاد . من هم با اوشروع کردم به خنديدن . هر لحظه صداي خنده هاي او بلند و بلندتر مي شد آنقدر بلند که من ترسيدم .بهش گفتم : بسه ! اما اون بلند و بلند تر مي خنديد . بسه ! چشمهايش از شدت خنده داشت مي سوخت و به من خيره شده بود و مي خنديد . بايد کاري مي کردم ! چند بار به اسم صدايش زدم . سارا! داد زدم سارا! ولي اون کار خودش را مي کرد . عرق کرده بودم ، هواي اتاق سنگين شده بود . چشمم افتاد به شومينه و آتشي که حالا با چشمهايش تفاوتي نمي کرد . بسه...بسه...بسه که ناگهان کاناپه من رو به طرف اون هل داد ، سر گوزن روي ديوار بلند بلند نعره ميزد و سرش را به شدت تکان مي داد بهش هجوم بردم گرفتمش در بغل ، صداي بلند سيفون مي آمد ، کاناپه توي اتاق يورتمه مي رفت و بعد ... هلش دادم طرف آتش ، صدايش تبديل شد به جيغي ممتد ، سارا شروع کرد به رقصيدن ، گرماي شديدي را در کنارم احساس کردم يه چيزي شبيه صداي همهمه ماشينها و ترافيک بوقهاي ممتد در سرم شروع به جان گرفتن کرد . هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد تا وقتي که متوجه شدم از هم جدا شيديم شبيه يک تابلوي اکپرسيونيستي شده بودم . با نقشهاي سياهي که مثل چنگ زدن يک ببر غول آسا بود . بدنم تشکيل شده بود از رنگهاي گوناگوني که به سياهي و يا زرد پر رنگ مي زد . نفسم داشت بند مي اومد . در محکم کوفته مي شد . بوي خون و جسد سوخته اتاق رو مملو از خودش کرده بود . دويدم که بروم جلوي آينه . کاناپه وارو شد روي جسد سارا. گوشهام از هميشه تيز تر شده بود . صداي راه رفتن مورچه ها و کشيده شدن تن لجز کرمها رو بر بدنش رو مي شنيدم . حالا ديگه تقريبا رسيده بودم تو راه رو که برق آپارتمانم رفت و صداي آژير خطر بلند شد ، چشمهايم تار مي ديد . شايد به خاطر جمع شدن آب دهان او روي صورتم بود ، دستم خورد به گلدان بزرگ کنار در ، خورد شد ، خونم داشت در راه روه دارد قدم مي زند با خون او در هم آميخته شده بود . وقتي به آينه قدي حموم رسيدم دست کردم و از جيب شلوار جينم يک فندک زيپو درآوردم . گرفتم زير صورتم تا بتوانم شکل خودم رو ببينم بيش از نيمي از ريشهايم سوخت چشمانم تار مي ديد . با دستانم صورتم رو پاک کردم . نفس نفس مي زدم، آژير قطع شده بود ، حالا مي توانستم در سکوتي که در اتاق حاکم بود خودم را ببينم ،از سکوت حس رضايتي بهم دست داده بود . سرم را که بالا آوردم ناگهان در آينه جيغي بزرگ را ديدم ، جيغي که نصف صورتش سوخته بود و از گوشهاي و دهانش کرم بيرون مي ريخت به من خيره شده بود و لب مي زد . اولش نمي فهميدم چه مي گويد ، گوشم را روي آينه چسباندم تا صدايش را بهتر بشنوم . حس شنوايي ام را از دست داده بودم . با مشت به آينه کوفتم . در همچنان کوفته مي شد همهمه هايي از پشت آن شنيده مي شد . آينه خرد شد . صدا همچنان در مغزم رژه مي رفت ، آنقدر بلند شده بود تا احساس کردم گوشهايم به شدت گرم شده اند . خم شدم و تکه اي از آينه خرد شده را برداشتم . آن مرد ريش بلند را ديدم که روي سنگ بزرگ توالت نشسته و دارد سيفون را مي کشد و لب مي زند . از گوشهايش خون زيادي برون مي ريخت . نمي دانم چه شد که از ديدن من به طرف آپارتمان توي آينه دويد و خودش را از پنجره به بيرون پرت کرد . در خانه شکست همهمه ها به داخل ريختند . صداي آژير پليس لحظه به لحظه نزديکتر مي شد . با چه سرعتي دارند به طرفم مي آيند ... آه خداي من ، کودکي ام را مي بينـم . مادرم را . صداي جيغش و خرد شدن استخوانهايش زير مشت و لگد و سارا که در آغوشم دراز کشيده و با چشمهاي عسلي اش مي گويد : - فضيلت آدمي پايه جلوييِ كاناپه اتاقت نبود كه وقتي لق زد بندازيش دور يا از جنگهاي قرون وسطايي يك خواب ببيني و فردا بلند بشي و در باره انسان و فضايلش سطرها بنويسي و اداي آدمهاي باشعور در بياري .
|
|