|
|
![]() |
| |
شالی آن چشمها
نمی دانم چقدر، خیلی خوابیده بودم. دلم ضعف می رفت. از پنجره به بیرون نگاه کردم. پرنده پر نمی زد. این نمیتوانست علامت خوبی باشد. حالا همه حتماً در کمین نشسته بودند. یادم آمد که خود من هم زمانی مثل آنها سحرخیز بودم؛ خوابآلود وارد خیابان میشدم و در کمین دیگران مینشستم. آنوقتها همه چیز برایم عادت شدهبود. در ابتدا دستجمعی عمل می کردیم. بعدها که اوضاع سخت شد، بیهوده به سر و روی هم پریدیم و تنهایی عمل کردیم. بعدترها کار به جایی رسید که درست مثل دیگران در کمین همدیگر نشستیم. این برایم چندان مسئلهساز نبود. بزودی مجبور شدم به این وضع عادت کنم. تا اینکه نمی دانم کیـ شاید یکهفته پیش، یکسال پیش، یا در قرنی که یکی از پدربزرگ پدربزرگهایم زندگی می کرد، یا که شاید هم همین دیروز صبحـ طبق معمول از خانه بیرون زدم. دور و برم را خوب پاییدم تا در دام کسی گرفتار نشوم. بعد جای امنی پیداکردم و در کمین نشستم. گوشهایم به صدا، خصوصاً به صدای نفسکشیدن و تاپتاپزدن ضربان قلب خیلی حساس بود. طولی نکشید که حضور شکارم را حس کردم. بیآنکه او را ببینم متوجه آمدنش شدم. ششدانگ حواسم را جمعکردم. هول بود. سراسیمه اطرافش را میپایید. درست زمانی که حس کرد به جای امنی رسیدهاست متوجه من شد. امان ندادم. در یک چشم بهمزدن او را به زمین انداختم و روی سینهاش نشستم. لبها و پلکهای چشمهایم متشنج لرزید. چیزی مثل تبسم روی صورتم نشست. روز پرباری برایم آغاز شده بود. داشتم کارش را یکسره می کردم که نگاهم غفلتاً روی صورتش نشست. ترسان از او فاصله گرفتم. چشمهایش داشت ویرانم می کرد. به فکرم رسید فرار کنم. صدای پدرم در گوشم پیچید:«...نگفتم رحم نکن!» با کمربندش به جانم افتاد. «...اینجوری عاقبت خوبی نداری عزیزم»، مادرم با اشکها و دلسوزیهایش بیشتر از ضربهی کمربند پدرم آزارم داد. قدمی به عقب برداشتم. باید می گریختم. اما چشمهایش همچنان من را مثل زنجیری آهنین به خود متصل میکرد و نمیگذاشت از او چشم بکنم. «...بابایت بد نمیگوید عزیزم. اگر اینجوری پیش بروی، اگر سرت پایین باشد...» «ول کن این حرامزاده را! برو طعمهی موشها شو، تنبل بیبو و بیخاصیت!» «سرت را پایین نیاور عزیزم! تو را از بین می برند! ما که نمیتوانیم تمام عمر مواظب تو باشیم. کار سختی نیست. نگاهشان نکن! فقط به فکر خودت باش! عادت میکنی عزیزم! عادت...» «حالیش نیست این توله سگ. بگذار تلف بشود!» «اگر زود دست به کار نشوی و ترتیبشان را ندهی، ترتیب تو را می دهند. هر کس در فکر خودش است، خب، تو هم در فکر خودت باش! چه کار به کار دیگران داری؟! دنیا همیشه اینجوری بوده.» از فرارکردن دست کشیدم. در چشمهایش چیزی بود که من را بیآنکه بخواهم به سوی خود میکشاند. «خدای من! کجا دیدماش؟...» نه. من او را هرگز ندیده بودم. هرگز. هرگز، حتی در هیچ خوابی هم او را ندیده بودم. اما او واقعاً چون آشنایی خیلی نزدیک آنجا جلو چشمهایم بیجان افتاده بود و نگاهم می کرد. لبهایم را روی لبهایش گذاشتم. هنوز گرم بود. مزهی گسی روی لبهایم نشست. «... ببین به چه روزی افتادهای!» «خودخوری می کنی، اگر اینجوری پیش بروی، عزیزم!» پدرم لرزان به عصایش تکیه داد. خیلی عوض شده بود. روی اسکلتش اثری از کمربند نبود. «برو حداقل خودکشی کن، بیعرضه!» مادرم از قوطیی فلزی چیزی مثل توتون پشت دست خود ریخت و آن را از دو سوراخی که بجای بینی روی صورتش روییده بودند به درون جمجمهاش بالا کشید. «... من و مادرت امیدمان تنها به تو بود که ادامهی اجداد ما باشی!» «عیب ندارد عزیزم. شاید سرنوشت ما این بود. خودت را بخور، نمی خواهد خودکشی بکنی!» لبهایم را از روی لبهایش برداشتم. هنوز داشت نگاهم می کرد، مثل هزاران بار که درون آینه به خود نگاه کرده بودم. حس کردم که نمیتوانم از او جدا شوم. نه. چطور میتوانستم از او، از آن لبان گس، از آن نگاههایی که درست شبیه نگاههای خودم بودند، جدا شوم؟ دور و برم را پاییدم. در آن وضع کسی نمیتوانست جرأت کند به من نزدیک شود، هر کس میآمد کارش ساخته بود. این را همه میدانستند؛ کسی که روی سینهی کسی دیگر نشسته بود جزو قویترین و قهارترین موجودات عالم به حساب میآمد، هر چند کوچک، ناچیز و مردنی هم به نظر میرسید. با اینهمه باز نگران حملهی دیگران بودم. تصمیم گرفتم دست به کاری بزنم که تا آن زمان سابقه نداشت. «...بادا باد! بگذار قانون شکار را بشکنم. همه از من حداقل برای مدتی کوتاه میترسند. کسی تنهایی به فکر شکارم نمیافتد، مگر اینکه دوباره دور هم جمع شوند و دستجمعی بیایند. این ممکن نیست...» «بکش! بکش خودت را، ابله! دیگر منتظر چی هستی؟!» «...کمک! کمک! من اینجا توی این سیاره غریبم! خیلی غریب! از هیچ رسم و قانونش نمیتوانم سر در بیاورم. کمکم کنید! کمک!» بجز مادرم کسی آنجا نبود. اما او هم دیده نمیشد؛ من حضورش را تنها از شنیدن صدای ضربان قلبش میفهمیدم. «هاااا!» نعرهزنان جسدم را از روی زمین برداشتم و روی دوشم گذاشتم. از من داشت یکبند خون میچکید. چندبار دور خودم چرخیدم. «هاااا... بیایید جلو ببینم از جانم چه میخواهید!» کسی جلو نیامد. به راه افتادم. تا خانه راه درازی در پیشرویم بود. اگر چه در درونم ترس داشت مثل آب داغ قلقل میجوشید، ولی بیباک راه می رفتم؛ می دانستم چشمهایش همه جا و همه کس را می پایید. کلید را از جیب برداشتم و درِ ورودی خانه را بازکردم. به سختی داخل شدم. نفس راحتی از اعماقم برآمد. ساختمانی که آدم در آن زندگی می کرد مثل گورستان جزو امنترین جاهای دنیا بود، کسی به زنده یا مردهی کسی کار نداشت. وارد اتاقم شدم. نیاز و فشار شدید جنسی مجبورم کرد تا بیتاب لخت شوم. روی تختخواب دراز کشیدم و جسدم را روی خودم انداختم. خونی بود... با لبهای گس و چشمهای بیدارش به خواب رفتم. نمی دانم چقدر، خیلی خوابیده بودم.
اگر آدمها چشم نداشتند
فشار عذابآور مثانه مجبورش کرد تا به گوشهای خلوت پناه ببرد. کنار دیواری قدیمی و بلند خم شد. احساسی لذتبخش وجودش را فراگرفت. تبسمکنان با خود گفت: «...آآآخیییش...» صدایی ملامتگر به گوشش رسید: «هی... بیادب، اینجا موزه...» بقیه حرفش را نشنید یا که شاید نخواست بشنود. پییش خود زمزمهکرد: «همهاش حرف میزند. یک بند حرف می زند. شاشیدن، شاشیدن، شاشیدن چه لذتی دارد! عیبش کجاست؟! این آب زاید که نمیتواند از دیوار عبورکند. گیرم هم از آن عبورکرد، ایرادش کجا بود؟! شاش آدم مگر جزو آثار آدم نیست؟ هه، هه... خانمها، آقایان مسؤل، اینجانب همنسل شما قبل از آنکه تاریخی شوم با کمال لذت شاشم را برایتان ارسال میدارم، وخخخ تف... لطفاً با تفم خوب حفظش کنید تا شاید روزی از طریق تجزیه و تحلیل DNA یم به تاریخی بودن من و نسل گیج و شاشو و باشکوهام که شما باشید پی ببرند! ناگفته نماند که تاریخ امروز، ببخشید امشب، اه... ساعت درست چهار و یازده دقیقهی صبح روز شنبه به وقت گرینویچ، نه، گرینواچ... آخ، شااااش… این شهر اسمش چه است؟» همراهاش که روبروی او نشستهبود و در حین تعریف مطلبی هیجانانگیز گاهگاهی استکان چای را به لبانش نزدیک میکرد، از ادامهی صحبت دست کشید، رشتهی افکار او را برید و گفت:«یواشتر! جیش داری؟» پیش از آنکه منتظر جواب بماند به یاد مطلب جالبتری افتاد. صندلیهای سالن دانشگاه پر شده بود. کنار تعدادی دیگر که جا گیرشان نیامده بود روی پله نشست. استاد مثل همیشه داشت پانزده دقیقهاش را میکشت. بغل دستیاش گفت: «...این کونی، دست سارتر را هم از پشت بسته. پانزده دقیقه و سیسه ثانیه!» استاد با بشقاب غذایی در دست وارد شد. «...قصاب سر محلهتان است!» «نه بابا. توی عهد بوق مرد. مثل استاد تشریح اگزیستانسیالیست بود.» «اگزیستانسیالیست؟» «آخ، شرحش خیلی طولانی است. برو توی انسکلوپدیات ورقبزن. نه، نمیخواهد. خودم شیرفهمت میکنم. یعنی همینکه استاد را اینجا انتظار میکشیم، استادی که باید سروقت اینجا میبود ولی نبود. همین بودِ نبود، نبودِ بود.» «کافیاست! مثل اینکه دیشب زیادی سیگار بارکردی.» «اشتباه حدس زدی. تا دیروقت داشتم Chat میکردم. ببین همچنان دارد نشخوار میکند!... هی، این یارو از اگزیستانسیالیستها هم آنورتر است!» «ساکت! دارد درس میدهد.» «نشخوار!» «چی؟!» «جیش دارم. تو برایم بنویس! تا جلسهی دیگر حتماً Chat میکنیم.» خندید. چقدر بامزه. یک بند حرفزدن همین حسن را دارد. آدم گاهگاهی یک چیز خندهآور هم به زبان میآورد. زبان. زبان. چند زبان مرده توی دنیا وجود دارد؟! چقدر آدم زنده به زبانی مرده با هم حرف میزنند؟! چقدر مردههای بیچاره هنوز زندهاند و زبان ندارند تا یکجوری بگویند که زنده نیستند و دست از سرشان برداشته شود؟! چقدر زندهها از زبان که هیچ، از زندگی ذلهاند و دوستدارند هرگز زنده نباشند؟! او داشت با زبانی مرده تعریف میکرد. شاید به همین دلیل متوجهاش نمیشد. «جیش؟! خیالاتی شدهای مگر؟ چای ات را بخور! حسابی سرد شده. چی چی میخواهی چات کنی؟» «خب، میخواستی یک چیز گرم بپوشی.» استاد داشت مغز را تشریح می کرد. به یاد سرباز جوان بذله گوی داخل قطار افتاد:«سرگروهبان وسط شب ماها را به خط کرد و گفت: "سربازا، خوب گوش کنین!" صدای بلند و آمرانهاش را پایین آورد، "اسم شب ما"، صدایش یواشتر شد، "درختِ پیسته." خندهمان گرفت. شهرستانی بود. حسابی خنگ. خیلی خندهدار پسته را تلفظ میکرد.» چند سال از آن ماجرا میگذشت؟ چند سال آن قطار در راه بود؟ استاد لحظهای مکثکرد. جلو آروغزدنش را گرفت و بعد ادامه داد:«Hypothallamus . تمام فرمانها از همین قسمت کوچک صادر میشود». «سرگروهبان با همان لهجهی خندهآور شهرستانی موقع تنبیه از ته گلویش دادکشید:"به سرباز وقتی میگن پا شو، باسی مثه فهنر بهپهره بالا! خرفهم شدین؟" تازه از تنبیه کردنمان دست برداشته بود که یکی از بچهتُخسها صدایش درآمد:"سرگروهبان از بس بشینـپاشو کردم اسم شب یادم رفته. می شود یکباره دیگر تکرارش کنید!" یکی در جوابش با لهجهی سرگروهبان آهسته گفت:"درختِ پیسته." همه زدیم زیر خنده. سرگروهبان هر دو نفرشان را از صف جداکرد و به کلاغپرشان واداشت و دادکشید: ماست خورتونو میکشم…» قطار داشت میرفت. سرباز داشت از فرماندهاش میگفت. همراهش روبروی او نشسته بود و چای میخورد و از استاد و چرت و چات چانه میچرخاند. دیشب او قطار را خواب دیدهبود. خواب دیدهبود که دارد خواب میبیند و در خواب چند نفر در تعقیب او هستند. عرقریزان میدوید. از کوچهای به کوچهای دیگر. پهلویش گرفت. ولی نمیخواست در چنگشان گرفتار شود. دست بردار نبودند. «خدایا، حداقل یکبار، توی خواب هم که شده کمکم کن! نگذار به چنگشان بیفتم!» ناگهان حس کرد که با برداشتن هر قدم از کوچهای به کوچهای دیگر میپرد. «شکرت! هزاربار شکرت! از چنگشان در رفتم.» به پشت سر خود وقتی نگاه کرد دید که آنها نیز دارند در تعقیب او به کوچهی دیگر میرسند. دوباره پا به فرار گذاشت. این بار دریافت که با هر قدمش شهری را زیر پا میگذارد. باز آنها در تعقیبش بودند. «خدایا، این دیگر خواب نیست، مثل سایه دنبال منند! نجاتم بده!» ناگهان دید که با برداشتن قدمی به کشوری دیگر رسیدهاست؛ کشوری که نه تنها دولتش که زبانش هم قانون داشت. هنوز در حال زمزمه و یادگیری نخستین اصل قانون آنها بود که دید تعقیبگرانش سررسیدهاند. دوباره دوید. به سرعت دوید. تا توان داشت دوید. حالا در هزارتوهای قانون بود. باز آنها آنجا بودند. از ناتوانی و خستگی نه، از بیهودگی فرار ایستاد. با خودش گفت: «بگذار دستکم توی چشمهایشان نگاه کنم و به زبان همهی مردگان دنیا بگویم که چون زندگی را مقدس میدانم سعیکردهام از شرتان فرارکنم، وگرنه چیزی برای از دست دادن نداشتهام و حالا هم ندارم. بیایید جانم را از من بگیرید تا از ننگ معاصربودن با شما خلاص بشوم! فکر میکنید هزارساله میشوید؟!» به چهرهی اولین کسی که داشت به او میرسید، خیره شد. بهتش برد. سر و چهره و گوش و دماغ و دهانش کاملاً عادی، اما از چشمهایش هیچ نشانی پیدا نبود. چهرههای دیگران را نیز به سرعت از نظر گذراند. در صورت هیچکس اثری از چشم به چشم نمیخورد. تنها رفیق و همراه او که روبرویش نشسته بود چشم داشت. او حالا از رفیق چاتی جدیدی که در شهر دوری زندگی میکرد، و خودش را به نامی دیگر معرفی کرده و سن و سالش را خیلی پایین گفته بود داشت با آب و تاب حرف می زد. در چشمهایش به خودش که وارونه بود خیره شد. لبخندی سرشار از رضایت در چهرهاش نشست. رو به همراهاش گفت: «اگر آدمها چشم نداشتند!»
عمو شالي
باران بند آمده بود، اما باد سرد و تندي ميوزيد. خسته و بيقرار بالاخره پيدايش کردم. او را از روي عکسش ميشناختم. شوهر دخترعمويم بود. دخترعمويم يادم نيست، ولي عمويم را از دوران کودکي بهخاطر دارم؛ مهربان، شوخ، استوار. بعد از گذشت سالها، حالا عزمم را جزم کردهبودم تا هر جوري شده او را ببينم. اين ديدار برايم چنان اهميت داشت که در چند سال اخير به چيزي جز او فکرنکرده بودم، تمام هدف زندگي من ديدن دوبارهي او شدهبود. او، شوهر دخترعمويم را ميگويم، فقط او از عمويم خبرداشت. با ديدنم به طرفم آمد. دستم را به سويش درازکردم و خواستم خودم را معرفيکنم. فوراً مرا شناخت. بغلم کرد و با شادماني داد کشيد: «پسرعمو! پسرعمو، چقدر به بابا شباهت داري!» پرسيدم: «...عمويم کجاست؟» «بايد مدتي پياده برويم. بابا در جاي پرت و دنجي زندگي ميکند، در حاشيهي جنگل. از جايش حتماً خوشت ميآيد پسرعمو. زنم خيلي سفارشکرده که اول به خانه...» «نه، نه! لطفاً هر چه زودتر اول برويم پيش عمويم...»
منظقه را سيل گرفته بود. مجبور بوديم تا زانو در آب راه برويم. فرز و چابک جلويم قدم برميداشت. بعد از مدتي پيادهروي تشنهام شد. خمشدم و کف دستهايم را از آنهمه آبي که در پيرامونم بود پرکردم و به سوي دهانم گرفتم. انگار پشت سرش نيز چشم داشت، ناگهان ايستاد و آهسته و چابک روي دستهايم کوبيد. «نخور! نخور! آب گورستان را که نميشود خورد، پسرعمو!» «ها، چي؟! گورستان؟! کدام گورستان؟» «اينجايي که داريم از آن ميگذريم محوطهي گورستان است، پسرعمو!» چندشم شد. بيفکر و ذکر داشتم روي گور مردگان پا ميگذاشتم، بدون آنکه به آن خفتگان ابدي اداي احترامي کرده باشم. «ببخش پسرعمو از اينکه بيادبانه روي دستهايت کوبيدم!» «کار خوبي کردي. راه ديگري براي رفتن پيش عمويم نيست؟» «متأسفانه نه. همهجا را آب گرفته. تازه گورستان امنترين راه عبور و مرور است، چون...» يکبند حرفميزد. از عمويم ميگفت. ميگفت که دايم از من ميگويد. ميگويد که شبيه او، شبيه برادرش هستم. برادري که گمشدهبود. از شباهت، از عمويم، از برادرش، از پدرم، وقتي ميگفت، پاهايم را قدرتي استثنايي فراميگرفت، قدمهايم تندتر ميشد، تا آنجا که گاهي حتي از او جلو ميزدم. «يواشتر پسرعمو! با اين عجله راه نرو! زود خسته ميشويم.» «مگر چقدر ديگر راه باقي مانده؟» «راه زيادي نيست، پسرعمو. تقريباً نصف راه را پشت سر گذاشتهايم... زنم اسم ترا روي پسرمان گذاشته... بالاخره به جادهي خشکي رسيديم که سيل خرابش نکردهبود؛ از دور و برش اما بوي لاشه و مردار، بوي گند و لجن ميآمد. حالم به هم خورد. قدمي از او فاصله گرفتم و بالا آوردم. دلجويانه به طرفم آمد: «چيز مهمي نيست، پسرعمو! عادت ميکني.» «اينجا ديگر کدام جهنم است؟! عمويم، عمويم کجاست پس؟!» «يکخورده ديگر هم تحمل کن پسرعمو! حالا ميرسيم. سيل همهجا را ويران کرده. هيچ کس تصورش را هم نمي توانست بکند، اما ناگهان آمد و کند و برد. تمام فاضلابها اينجا...» «وووخ...»
باد سر تا پايم را از لجن پوشاند. حس کردم که چندان آلوده و بويناک و لجنزده شدهام که آب اقيانوسها نيز پاکم نخواهند کرد. از خودم بيزار شدم. دوست داشتم فوراً برگردم. اما به کجا برميگشتم؟ به کجا؟! مگر من به زادگاهم برنگشته بودم؟! فرياد زدم: «...عمويم؟! عمويم؟!» «عصباني نشو پسرعمو! ديگر چيزي نمانده. نگاهش کن... اين هم يک جادهي آسفالتهي آسيب نديده! آن... درختها را ميبيني پسرعمو؟! جنگل از آنجا شروع ميشود...»
با ديدن درخت انجيري مرا با خود به سويش کشاند. از درخت بالا رفت تا ميوه بچيند. من اما از تشنگي و لجن و شوق ديدار عمويم چنان سرشار بودم که دانههاي درشت و رسيدهي انجير اصلاً برايم جذابيتي نداشت. شوهر دخترعمويم حالا ديگر پرحرفي نميکرد. دهانش پربود و تندتند جيبهاي لجنزدهاش را از انجير ميانباشت. اتومبيلي در آنسوي جادهي آسفالته پيدا شد و به سمت ما آمد. دو نفر با لباسهايي رسمي و تميز از آن پياده شدند. با ديدن آنها لجم گرفت، از اينکه شوهر دخترعمويم مرا از آن بيراههي لجنزده گذارانده بود، لجم گرفت. «... سر و وضع تميز و مرتب شان را ميبيني؟ تو که ميگفتي فقط يک راه براي عبور وجود دارد؟» شوهر دخترعمويم از درخت پايين آمد. محتويات دهانش را نجويده غورت داد و متعجب و غمگين در جوابم گفت: «آره، ولي اينها نعشکشاند پسرعمو، مگر نميبيني؟ اين روزها فقط نعشکشها سر و وضع مرتب دارند.» يکي از نعشکشها رو به ما کرد و پرسيد: «ميتوانيد راه قبرستان را نشانمان بدهيد؟ ساعتهاست که داريم دور خودمان ميچرخيم ولي پيدايش نميکنيم. انگار آب شده رفته توي زمين!» شوهر دخترعمويم زودتر از من با دستش به راهي که پشت سر گذاشته بوديم اشاره کرد و گفت: «... ولي با ماشين نمي شود!» در تکميل حرفش گفتم: «گورستان تا زانو زير آب است. تازه، تا به آنجا برسيد سر و وضعتان، مثل سر و وضع ما، پر از لجن ميشود.» « کاري نميشود کرد، چاره نداريم. بايد پياده برويم. بياييد بيزحمت يکذره کمکمان کنيد! از بس نعشکشي کردهايم ديگر نايي توي جان مان نمانده.» شوهر دخترعمويم پشت سر آنها به سمت اتومبيلشان به راه افتاد. اعتراضکنان گفتم: «مگر متوجه نشدهايد که چه گفتم، آقايان؟! تمام گورستان تا زانو زير آب رفته! ما از آنجا داريم ميآييم. مرده را که نميشود روي آب دفن کرد...» نعشکشها بياعتنا به من، مردهاي از نعشکش بيرون آوردند. شوهر دخترعمويم ناگهان نالهاي بلند سر داد، لحظهاي بيحرکت سر جايش ايستاد، و بعد، در حاليکه به مرده زلزده بود، عقب عقب به طرفم قدم برداشت و پريشان و غمزده تمجمجکرد: «پپپ...سر پسرعمو! پسرعمو! بابباب بابا! بابا! عمويت! عمو!!» |
|