About Revaq Peyvand Contact Us
 
 
 

شالی

                           آن چشم­ها

        

  نمی دانم چقدر، خیلی خوابیده بودم. دلم ضعف می رفت. از پنجره به بیرون نگاه کردم. پرنده پر نمی زد. این نمی­توانست علامت خوبی باشد. حالا همه حتماً در کمین نشسته بودند. یادم آمد که خود من هم زمانی مثل آنها سحرخیز بودم؛ خواب­آ­لود وارد خیابان می­شدم و در کمین دیگران می­­­نشستم.

    آنوقت­ها همه­ چیز برایم عادت شده­بود. در ابتدا دستجمعی عمل می کردیم. بعدها که اوضاع سخت شد، بیهوده به سر و روی هم پریدیم و تنهایی عمل کردیم. بعدترها کار به جایی رسید که درست مثل دیگران در کمین همدیگر نشستیم. این برایم چندان مسئله­ساز نبود. بزودی مجبور شدم به این وضع عادت کنم. تا اینکه نمی دانم کی­­ـ شاید یک­هفته پیش، یک­سال پیش، یا در قرنی که یکی از پدربزرگ پدربزرگ­هایم زندگی می کرد، یا که شاید هم همین دیروز صبح­ـ طبق معمول از خانه بیرون زدم. دور و برم را خوب پاییدم تا در دام کسی گرفتار نشوم. بعد جای امنی پیداکردم و در کمین نشستم.

    گوشهایم به صدا، خصوصاً به صدای نفس­کشیدن و تاپ­تاپ­زدن ضربان قلب خیلی حساس بود. طولی نکشید که حضور شکارم را حس کردم. بی­آنکه او را ببینم متوجه آمدنش شدم. شش­دانگ حواسم را جمع­کردم. هول بود. سراسیمه اطرافش را می­پایید. درست زمانی که حس کرد به جای امنی رسیده­است متوجه من شد. امان ندادم. در یک چشم بهم­زدن او را به زمین انداختم و روی سینه­اش نشستم. لبها و پلکهای چشمهایم متشنج لرزید. چیزی مثل تبسم روی صورتم نشست. روز پرباری برایم آغاز شده بود.

    داشتم کارش را یک­سره می کردم که نگاهم غفلتاً روی صورتش نشست. ترسان از او فاصله گرفتم. چشمهایش داشت ویرانم می کرد. به فکرم رسید فرار کنم. صدای پدرم  در گوشم پیچید:«...نگفتم رحم نکن!» با کمربندش به جانم افتاد. «...این­جوری عاقبت خوبی نداری عزیزم»، مادرم با اشکها و دلسوزیهایش بیشتر از ضربه­­ی کمربند پدرم آزارم داد. قدمی به عقب برداشتم. باید می گریختم.

    اما چشمهایش همچنان من را مثل زنجیری آهنین به خود متصل می­کرد و نمی­گذاشت از او چشم بکنم.

  «...بابایت بد نمی­گوید عزیزم. اگر اینجوری پیش بروی، اگر سرت پایین باشد...»

  «ول کن این حرامزاده را! برو طعمه­ی موشها شو، تنبل بی­بو و بی­خاصیت!»

  «سرت را پایین نیاور عزیزم! تو را از بین می برند! ما که نمی­توانیم تمام عمر مواظب تو باشیم. کار سختی نیست. نگاه­شان نکن! فقط به فکر خودت باش! عادت می­کنی عزیزم! عادت...»

  «حالیش نیست این توله سگ. بگذار تلف بشود!»

  «اگر زود دست به کار نشوی و ترتیب­شان را ندهی، ترتیب تو را می دهند. هر کس در فکر خودش است، خب، تو هم در فکر خودت باش! چه کار به کار دیگران داری؟! دنیا همیشه اینجوری بوده.»

    از فرارکردن دست کشیدم. در چشمهایش چیزی بود که من را بی­آنکه بخواهم به سوی خود می­کشاند. «خدای من! کجا دیدم­اش؟...» نه. من او را هرگز ندیده بودم. هرگز. هرگز، حتی در هیچ خوابی هم او را ندیده بودم. اما او واقعاً چون آشنایی خیلی نزدیک آنجا جلو چشمهایم بیجان افتاده بود و نگاهم می کرد.

    لبهایم را روی لبهایش گذاشتم. هنوز گرم بود. مزه­ی گسی روی لبهایم نشست.

  «... ببین به چه روزی افتاده­ای!»

  «خودخوری می کنی، اگر اینجوری پیش بروی، عزیزم!»

    پدرم لرزان به عصایش تکیه داد. خیلی عوض شده بود. روی اسکلتش اثری از کمربند نبود.

  «برو حداقل خودکشی کن، بی­عرضه!»

    مادرم از قوطیی فلزی چیزی مثل توتون پشت دست خود ریخت و آن را از دو سوراخی که بجای بینی روی صورتش روییده بودند به درون جمجمه­اش بالا کشید.

  «... من و مادرت امید­مان تنها به تو بود که ادامه­ی اجداد ما باشی!»

  «عیب ندارد عزیزم. شاید سرنوشت ما این بود. خودت را بخور، نمی خواهد خودکشی بکنی!»

    لبهایم را از روی  لبهایش برداشتم. هنوز داشت نگاهم می کرد، مثل هزاران بار که درون آینه به خود نگاه کرده بودم.  حس کردم که نمی­توانم از او جدا شوم. نه. چطور می­توانستم از او، از آن لبان گس، از آن نگاه­هایی که درست شبیه نگاه­های خودم بودند، جدا شوم؟ دور و برم را پاییدم. در آن وضع کسی نمی­توانست جرأت کند به من نزدیک شود، هر کس می­آمد کارش ساخته بود. این را همه می­دانستند؛ کسی که روی سینه­ی کسی دیگر نشسته بود جزو قویترین و قهارترین موجودات عالم به حساب می­آمد، هر چند کوچک، ناچیز و مردنی هم به نظر می­رسید. با اینهمه باز نگران حمله­ی دیگران بودم. تصمیم گرفتم دست به کاری بزنم که تا آن زمان سابقه نداشت.

  «...بادا باد! بگذار قانون شکار را بشکنم. همه از من حداقل برای مدتی کوتاه می­ترسند. کسی  تنهایی به فکر شکارم نمی­افتد، مگر اینکه دوباره دور هم جمع شوند و دستجمعی بیایند. این ممکن نیست...»

  «بکش! بکش خودت را، ابله! دیگر منتظر چی هستی؟!»

  «...کمک! کمک! من اینجا توی این سیاره غریبم! خیلی غریب! از هیچ رسم و قانونش نمی­توانم سر در بیاورم. کمکم کنید! کمک!»

    بجز مادرم کسی آنجا نبود. اما او هم دیده نمی­شد؛ من حضورش را تنها از شنیدن صدای ضربان قلبش می­فهمیدم. «هاااا!» نعره­زنان جسدم را از روی زمین برداشتم و روی دوشم گذاشتم. از من داشت یک­بند خون می­چکید. چندبار دور خودم چرخیدم. «هاااا... بیایید جلو ببینم از جانم چه می­خواهید!»

    کسی جلو نیامد. به راه افتادم. تا خانه راه درازی در پیشرویم بود. اگر چه در درونم ترس داشت مثل آب داغ قل­قل می­جوشید، ولی بیباک راه می رفتم؛ می دانستم چشمهایش همه جا و همه کس را می پایید.

    کلید را از جیب برداشتم و درِ ورودی خانه را بازکردم. به سختی داخل شدم. نفس راحتی از اعماقم برآمد. ساختمانی که آدم در آن زندگی می کرد مثل گورستان جزو امن­ترین جاهای دنیا بود، کسی به زنده یا مرده­ی کسی کار نداشت. وارد اتاقم شدم. نیاز و فشار شدید جنسی مجبورم کرد تا بیتاب لخت شوم. روی تختخواب دراز کشیدم و جسدم را روی خودم انداختم. خونی بود... با لبهای گس و چشمهای بیدارش به خواب رفتم. نمی دانم چقدر، خیلی خوابیده بودم.

 

 

 

 


 

 

                    اگر آدمها چشم نداشتند

 

    فشار عذاب­آور مثانه مجبورش کرد تا به گوشه­ای خلوت پناه ببرد. کنار دیواری قدیمی و بلند خم شد. احساسی لذتبخش وجودش را فراگرفت. تبسم­کنان با خود گفت:

 «...آآآخی­ی­ی­ش...»

    صدایی ملامت­گر به گوشش رسید:

  «هی... بی­ادب، اینجا موزه...»

    بقیه حرفش را نشنید یا که شاید نخواست بشنود. پییش خود زمزمه­کرد:

  «همه­اش حرف می­زند. یک بند حرف می زند. شاشیدن، شاشیدن، شاشیدن چه لذتی دارد! عیبش کجاست؟! این آب زاید که نمی­تواند از دیوار عبورکند. گیرم هم از آن عبورکرد، ایرادش کجا بود؟! شاش آدم مگر جزو آثار آدم نیست؟ هه، هه... خانمها، آقایان مسؤل، اینجانب هم­نسل شما قبل از آنکه تاریخی شوم با کمال لذت شاشم را برایتان ارسال می­دارم، وخ­خ­خ تف... لطفاً با تفم خوب حفظش کنید تا شاید روزی از طریق تجزیه و تحلیل DNA یم به تاریخی بودن من و نسل گیج و شاشو و باشکوه­ام که شما باشید پی ببرند! ناگفته نماند که تاریخ امروز، ببخشید امشب، اه... ساعت درست چهار و یازده دقیقه­ی صبح روز شنبه به وقت گرینویچ، نه، گرینواچ... آخ، شااااش این شهر اسمش چه است؟»

    همراه­اش که روبروی او نشسته­بود و در حین تعریف مطلبی هیجان­انگیز گاه­گاهی استکان چای را به لبانش نزدیک می­کرد، از ادامه­ی صحبت دست کشید، رشته­ی افکار او را ­برید و گفت:«یواشتر! جیش داری؟» پیش از آنکه منتظر جواب بماند به یاد مطلب جالبتری افتاد. صندلیهای سالن دانشگاه پر شده بود. کنار تعدادی دیگر که جا گیرشان نیامده بود روی پله نشست. استاد مثل همیشه داشت پانزده دقیقه­اش را می­کشت. بغل دستی­اش گفت:

  «...این کونی، دست سارتر را هم از پشت بسته. پانزده دقیقه و سی­سه ثانیه!»

    استاد با بشقاب غذایی در دست وارد شد.

  «...قصاب سر محله­تان است!»

  «نه بابا. توی عهد بوق مرد. مثل استاد تشریح اگزیستانسیالیست بود.»

  «اگزیستانسیالیست؟»

  «آخ، شرحش خیلی طولانی است. برو توی انسکلوپدی­ات ورق­بزن. نه، نمی­خواهد. خودم شیرفهمت می­کنم. یعنی همین­که استاد را اینجا انتظار می­کشیم، استادی که باید سروقت اینجا می­بود ولی نبود. همین بودِ نبود، نبودِ بود.»

  «کافی­است! مثل اینکه دیشب زیادی سیگار بارکردی.»

  «اشتباه حدس زدی. تا دیروقت داشتم Chat می­کردم. ببین همچنان دارد نشخوار می­کند!... هی، این یارو از اگزیستانسیالیستها هم آنورتر است!»

  «ساکت! دارد درس می­دهد.»

  «نشخوار!»

  «چی؟!»

  «جیش دارم. تو برایم بنویس! تا جلسه­ی دیگر حتماً Chat می­کنیم.»

    خندید. چقدر بامزه. یک بند حرف­زدن همین حسن را دارد. آدم گاه­گاهی یک چیز خنده­آور هم به زبان می­آورد. زبان. زبان. چند زبان مرده توی دنیا وجود دارد؟! چقدر آدم زنده به زبانی مرده با هم حرف می­زنند؟! چقدر مرده­های بیچاره هنوز زنده­اند و زبان ندارند تا یک­جوری بگویند که زنده نیستند و دست از سرشان برداشته شود؟! چقدر زنده­ها از زبان که هیچ، از زندگی ذله­اند و دوست­دارند هرگز زنده نباشند؟! او داشت با زبانی مرده تعریف می­کرد. شاید به همین دلیل متوجه­اش نمی­شد.

  «جیش؟! خیالاتی شده­ا­ی مگر؟ چای ات را بخور! حسابی سرد شده. چی چی می­خواهی چات کنی؟»

  «خب، می­خواستی یک چیز گرم بپوشی.»

    استاد داشت مغز را تشریح می کرد. به یاد سرباز جوان بذله گوی داخل قطار افتاد:«سرگروهبان وسط شب ماها را به خط کرد و گفت: "سربازا، خوب گوش کنین!" صدای بلند و آمرانه­اش را پایین آورد، "اسم شب ما"، صدایش یواشتر شد، "درختِ پیسته." خنده­مان گرفت. شهرستانی بود. حسابی خنگ. خیلی خنده­دار پسته را تلفظ می­کرد.»

    چند سال از آن ماجرا می­گذشت؟ چند سال آن قطار در راه بود؟ استاد لحظه­ای مکث­کرد. جلو آروغ­زدنش را گرفت و بعد ادامه داد:«Hypothallamus . تمام فرمانها از همین قسمت کوچک صادر می­شود». «سرگروهبان با همان لهجه­ی خنده­آور شهرستانی موقع تنبیه از ته گلویش دادکشید:"به سرباز وقتی میگن پا شو، باسی مثه فه­نر به­په­ره بالا! خرفهم شدین؟" تازه از تنبیه کردنمان دست برداشته بود که یکی از بچه­تُخس­ها صدایش درآمد:"سرگروهبان از بس بشین­ـ­پاشو کردم اسم شب یادم رفته. می شود یک­باره دیگر تکرارش کنید!" یکی در جوابش با لهجه­ی سرگروهبان آهسته گفت:"درختِ پیسته." همه زدیم زیر خنده. سرگروهبان هر دو نفرشان را از صف جداکرد و به کلاغ­پرشان واداشت و دادکشید: ماست خورتونو می­کشم…»

    قطار داشت می­رفت. سرباز داشت از فرمانده­­اش می­گفت. همراهش روبروی او نشسته بود و چای می­خورد و از استاد و چرت و چات چانه می­چرخاند. دیشب او قطار را خواب دیده­بود. خواب دیده­بود که دارد خواب می­بیند و در خواب چند نفر در تعقیب او هستند. عرقریزان می­دوید. از کوچه­ای به کوچه­ای دیگر. پهلویش گرفت. ولی نمی­خواست در چنگ­شان گرفتار شود. دست بردار نبودند.

  «خدایا، حداقل یکبار، توی خواب هم که شده کمکم کن! نگذار به چنگ­شان بیفتم!»

    ناگهان حس کرد که با برداشتن هر قدم از کوچه­ای به کوچه­ای دیگر می­پرد.

  «شکرت! هزاربار شکرت! از چنگ­شان در رفتم.»

    به پشت سر خود وقتی نگاه کرد دید که آنها نیز دارند در تعقیب او به کوچه­ی دیگر می­رسند. دوباره پا به فرار گذاشت. این بار دریافت که با هر قدمش شهری را زیر پا می­گذارد. باز آنها در تعقیبش بودند.

  «خدایا، این دیگر خواب نیست، مثل سایه دنبال منند! نجاتم بده!»

    ناگهان دید که با برداشتن قدمی به کشوری دیگر رسیده­است؛ کشوری که نه تنها دولتش که زبانش هم قانون داشت. هنوز در حال زمزمه و یادگیری نخستین اصل قانون آنها بود که دید تعقیب­گرانش سررسیده­اند. دوباره دوید. به سرعت دوید. تا توان داشت دوید. حالا در هزارتوهای قانون بود. باز آنها آنجا بودند. از ناتوانی و خستگی نه، از بیهودگی فرار ایستاد. با خودش گفت:

  «بگذار دستکم توی چشم­هایشان نگاه کنم و به زبان همه­ی مردگان دنیا بگویم که چون زندگی را مقدس می­دانم سعی­کرده­ام از شرتان فرارکنم، وگرنه چیزی برای از دست دادن نداشته­ام و حالا هم ندارم. بیایید جانم را از من بگیرید تا از ننگ معاصربودن با شما خلاص بشوم! فکر می­کنید هزارساله می­شوید؟!»

    به چهره­ی اولین کسی که داشت به او می­رسید، خیره شد. بهتش برد. سر و چهره و گوش و دماغ و دهانش کاملاً عادی، اما از چشم­هایش هیچ نشانی پیدا نبود. چهره­های دیگران را نیز به سرعت از نظر گذراند. در صورت هیچکس اثری از چشم به چشم نمی­خورد. تنها رفیق و همراه او که روبرویش نشسته بود چشم داشت. او حالا از رفیق چاتی جدیدی که در شهر دوری زندگی می­کرد، و خودش را به نامی دیگر معرفی کرده و سن و سالش را خیلی پایین گفته بود داشت با آب و تاب حرف می زد. در چشم­هایش به خودش که وارونه بود خیره شد. لبخندی سرشار از رضایت در چهره­اش نشست. رو به همراه­اش گفت:

  «اگر آدمها چشم نداشتند!»شم.ن وااشت و داد کشید:"ماست خورتونو میکه یکی از بچهز وقتی میگن پا شو، باسی مثه فه

 

      عمو 

                                               شالي

 

    باران بند آمده بود، اما باد سرد  و تندي ميوزيد. خسته و بيقرار بالاخره پيدايش کردم. او را از روي عکسش مي­شناختم. شوهر دخترعمويم بود. دخترعمويم يادم نيست، ولي عمويم را از دوران کودکي به­خاطر دارم؛ مهربان، شوخ، استوار. بعد از گذشت سالها، حالا عزمم را جزم کرده­بودم  تا هر جوري شده او را ببينم. اين ديدار برايم چنان اهميت داشت که در چند سال اخير به چيزي جز او فکرنکرده بودم، تمام هدف زندگي من ديدن دوباره­ي او شده­بود. او، شوهر دخترعمويم را ميگويم، فقط او از عمويم خبرداشت.

    با ديدنم به طرفم آمد. دستم را به سويش درازکردم و خواستم خودم را معرفي­کنم. فوراً مرا شناخت. بغلم کرد و با شادماني داد کشيد:

«پسرعمو! پسرعمو، چقدر به بابا شباهت داري!»

    پرسيدم:

«...عمويم کجاست؟»

«بايد مدتي پياده برويم. بابا در جاي پرت و دنجي زندگي ميکند، در حاشيه­ي جنگل. از جايش حتماً خوشت مي­آيد پسرعمو. زنم خيلي سفارش­کرده که اول به خانه...»

«نه، نه! لطفاً هر چه زودتر اول برويم پيش عمويم...»

 

    منظقه را سيل­ گرفته بود. مجبور بوديم تا زانو در آب راه برويم. فرز و چابک جلويم قدم برميداشت. بعد از مدتي پياده­روي تشنه­ام شد. خم­شدم و کف دستهايم را از آنهمه آبي که در پيرامونم بود پرکردم و به سوي دهانم گرفتم. انگار پشت سرش نيز چشم داشت، ناگهان ايستاد و آهسته و چابک روي دستهايم کوبيد.

«نخور! نخور! آب گورستان را که نميشود خورد، پسرعمو!»

«ها، چي؟! گورستان؟! کدام گورستان؟»

«اينجايي که داريم از آن ميگذريم محوطه­ي گورستان است، پسرعمو!»

    چندشم شد. بي­فکر و ذکر داشتم روي گور مردگان پا ميگذاشتم، بدون آنکه به آن خفتگان ابدي اداي احترامي کرده باشم.

«ببخش پسرعمو از اينکه بي­ادبانه روي دستهايت کوبيدم!»

«کار خوبي کردي. راه ديگري براي رفتن پيش عمويم نيست؟»

«متأسفانه نه. همه­جا را آب گرفته. تازه گورستان امن­ترين راه عبور و مرور است، چون...»

    يک­بند حرف­ميزد. از عمويم ميگفت. ميگفت که دايم از من ميگويد. ميگويد که شبيه او، شبيه برادرش هستم. برادري که گم­شده­بود. از شباهت، از عمويم، از برادرش، از پدرم، وقتي ميگفت، پاهايم را قدرتي استثنايي فراميگرفت، قدمهايم  تندتر ميشد، تا آنجا که گاهي حتي از او جلو مي­زدم.

«يواشتر پسرعمو! با اين عجله راه نرو! زود خسته ميشويم.»

«مگر چقدر ديگر راه باقي مانده؟»

«راه زيادي نيست، پسرعمو. تقريباً نصف راه را پشت سر گذاشته­ايم... زنم اسم ترا روي پسرمان گذاشته...

        بالاخره به جاده­ي خشکي رسيديم که سيل خرابش نکرده­بود؛ از دور و برش اما بوي لاشه و مردار، بوي گند و لجن مي­آمد. حالم به هم خورد. قدمي از او فاصله گرفتم و بالا آوردم. دلجويانه به طرفم آمد:

«چيز مهمي نيست، پسرعمو! عادت مي­کني.»

«اينجا ديگر کدام جهنم است؟! عمويم، عمويم کجاست پس؟!»

«يک­خورده ديگر هم تحمل کن پسرعمو! حالا ميرسيم. سيل همه­جا را ويران کرده. هيچ کس تصورش را هم نمي توانست بکند، اما ناگهان آمد و کند و برد. تمام فاضلاب­ها اينجا...»

«وووخ...»

 

    باد سر تا پايم را از لجن پوشاند. حس کردم که چندان آلوده و بويناک و لجن­زده شده­ام که آب اقيانوس­ها نيز پاکم نخواهند کرد. از خودم بيزار شدم. دوست داشتم فوراً برگردم. اما به کجا برميگشتم؟ به کجا؟! مگر من به زادگاهم برنگشته بودم؟! فرياد زدم:

«...عمويم؟! عمويم؟!»

«عصباني نشو پسرعمو! ديگر چيزي نمانده. نگاهش کن... اين هم يک جاده­­ي آسفالته­ي آسيب نديده! آن... درختها را مي­بيني پسرعمو؟! جنگل از آنجا شروع ميشود...»

 

    با ديدن درخت انجيري مرا با خود به سويش کشاند. از درخت بالا رفت تا ميوه بچيند. من اما از تشنگي و لجن و شوق ديدار عمويم چنان سرشار بودم که دانه­هاي درشت و رسيده­ي انجير اصلاً برايم جذابيتي نداشت. شوهر دخترعمويم حالا ديگر پرحرفي نمي­کرد. دهانش پربود و تندتند جيب­هاي لجن­زده­اش را از انجير مي­انباشت.

    اتومبيلي در آنسوي جاده­ي آسفالته پيدا شد و به سمت ما آمد. دو نفر با لباسهايي رسمي و تميز از آن پياده شدند. با ديدن آنها لجم گرفت، از اينکه شوهر دخترعمويم مرا از آن بيراهه­ي لجن­زده گذارانده بود، لجم گرفت.

«... سر و وضع تميز و مرتب شان را مي­بيني؟ تو که ميگفتي فقط يک راه براي عبور وجود دارد؟»

    شوهر دخترعمويم از درخت پايين آمد. محتويات دهانش را نجويده غورت داد و متعجب و غمگين در جوابم گفت:

«آره، ولي اين­ها نعش­کش­اند پسرعمو، مگر نمي­بيني؟ اين روزها فقط نعش­کش­ها سر و وضع مرتب دارند.»

    يکي از نعش­کش­ها رو به ما کرد و پرسيد:

«مي­توانيد راه قبرستان را نشان­مان بدهيد؟ ساعت­هاست که داريم دور خودمان مي­چرخيم ولي پيدايش نمي­کنيم. انگار آب شده رفته توي زمين!»

    شوهر دخترعمويم زودتر از من با دستش به راهي که پشت سر گذاشته بوديم اشاره کرد و گفت:

«... ولي با ماشين نمي­ شود!»

    در تکميل حرفش گفتم:

«گورستان تا زانو زير آب است. تازه، تا به آنجا برسيد سر و وضع­تان، مثل سر و وضع ما، پر از لجن ميشود.»

« کاري نميشود کرد، چاره نداريم. بايد پياده برويم. بياييد بي­زحمت يک­ذره کمک­مان کنيد! از بس نعش­کشي کرده­ايم ديگر نايي توي جان مان نمانده.»

    شوهر دخترعمويم پشت سر آنها به سمت اتومبيل­­شان به راه افتاد. اعتراض­کنان گفتم:

«مگر متوجه نشده­ايد که چه گفتم، آقايان؟! تمام گورستان تا زانو زير آب رفته! ما از آنجا داريم مي­آييم. مرده را که نمي­شود روي آب دفن کرد...»

    نعش­کش­ها بي­اعتنا به من، مرده­اي از نعش­کش بيرون آوردند. شوهر دخترعمويم ناگهان ناله­اي بلند سر داد، لحظه­اي بي­حرکت سر جايش ايستاد، و بعد، در حاليکه به مرده زل­زده بود، عقب عقب به طرفم قدم برداشت و پريشان و غمزده تمجمج­کرد:

«پ­پ­پ...سر پسرعمو! پسرعمو! باب­باب­ بابا! بابا! عمويت! عمو!!»

 

©2005 Ravaq.com. All rights reserved

Homepage Contact Peyvand