![]() |
|
|
آیدین ضیایی کارگر ساختمانی راوی
چای شیرین را هورت می کشد -فقط چای شیرین- شیفت امروز شروع شد می توانم کارهای امروز را شعر کنم؟ سرتاپایش پینه بسته بود طبق معمول ماسه ملات آجر آجرپر! ظهر چای شیرین -فقط چای شیرین- مثل دفعه ی قبل که فراموش کرده بود -خدا را شکر- هنوز هم سرتاپا پینه بسته -وقتی که خدا را شکر- اگر اغراق نشود صدایش هم پینه... نه پشیمان شدم زیادی شاعرانه می شود همان سرتاپا پینه بسته. این بار شیفت کاری ظهر یک هو: « دخترم امشب موقع برگشتن برایت آب نبات ...» عصر چای تلخ قندها صرفه جویی می شوند؛ توی جیب چپ پیراهن. غروب موقع off باران می بارد جیب شیرین جیب چپ پیراهن نوچ شده شیرین ! از شیرینی کلافه می شود بقال را هم می بیند در خانه دختر بچه در دلش قند آب می کرد . کارگر ساختمانی راوی چای تلخ خورده / آب نبات فراموش اش شده / قندها را آب کرده و دختر بچه...: « بابا من آب نبات می خوام» قند آب دل دختر بچه تمام شد پیراهن هم شسته شد فقط شیفت کاری فردا همه ی چای ها تلخ خواهند بود.
از ما که گذشت ...
این شهر پیر شده همراه با شمر سرخ پوش اش که بوی نفتالین صندقچه را می دهد با سیگاری که گوشه ی لبش گذارده می گرید و با تعزیه ی پسامدرن می گریاند؛ گرمای ظهر عاشوراست که پک می زند. اسب نفت کش طول سال هم که دیگر زِکّی به روسی نانتِ دن کیشوت. نیّت می کند نذری سال بعد پانصد تومان به بیرق سبز دم در مقابله سنجاق کند تا شاید ...بعد از محرم شمر بودن مان را از یاد ببرد و آشتی کند. « انّ الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة » بر منکرش لعنت!
- از ما که گذشت ، جای ... هر اسمی می تواند بنشیند.
|
|