|
|
![]() |
| |
چند شعر از فتحالله شکیبایی
١
به کاج و چلچله گفتم که چشمتان روشن دوباره میتپد این دل شنیده بوی بهار.
٢
هوای دهکده آلودهست و نان نازک تیری زیادها رفتهست چه روزگار غمانگیزیست که هر پرنده هماره به ابر مینگرد. ٣
کنار جادهی ابریشم کبوتری است که میخواند برای شبنم و شبدر
بیا به دیدن دریا بیا به دیدن دشت که ردپایی بر ماسهها نمیماند
و آفتاب لب بام را سرودی نیست
٤
شبانه میدود این شب و من، شبانه شبم وقتی که من شبم فانوس ماه در پنجههای کرکس تاریکی است.
٥
میآزاردم تنهایی سنگ بر سنگ میگذارم تا شب را به روز برسانم.
٦
خانه که آمدم تو نبودی پنجرهها این را گفتند و دفترهای پریشان شعر خانه که آمدم آسمان ابری بود و سکوت خاکستری.
٧
به یداله رؤیایی پشت دیوار اتهام آجرها خاکستر میشوند درخت راست میایستد و میگوید همینم که میبینی.
٨
دلتنگیهایت را بگوی سرخ میکاریم تا سبز برداریم شتر با بارش گم میشود اینجا وقتی ستاره شدی در کنارم بنشین.
٩
گاوم زاییده است بز آوردهام گور پدرش کاغذ بر سنگ میگذارم و میگذرم.
١٠
سرم را در باد گُم کردهام و حالا به جستجوی دستهایم هستم که در سوپرمارکت جاگذاشتهام بی حواسی را از کلاغان آموختهام و عاشقی را از گنجشکان.
|
|
|
|
|