|
homeira_tari@hotmail.com
1
در اتوبان شب
می افشاند طوفان، نقل زمستان را
بر پنجره نگاه من
بر پنجره نگاه تو
و طنین سکوت نگاهت
می رقصاند من زخمی را
در پیله تن زخمی تو
(برای آیدین 6 فوریه 2005 )
(2)
دوباره آمدی
دوباره آمدی تا با معصومیت نگاهت
کوه شنی قلبم را
ویران کنی
دوباره آمدی
دوباره آمدی تا با غم چشمهایت
پیاله های چشمم را سیلاب غم کنی
دوباره آمدی
دوباره آمدی تا لحظه های بیقرار مرا
به آتش عشقت خاکستر کنی
دوباره آمدی
دوباره آمدی
تا لبهای سیاه از داغ را
از خون عشق خود
سرخابی کنی
(3)
دوبارهنگام سحر، پریشانی صدایم می زند
دوباره هنگام صبح، اضطراب صبح بخیرم می گوید
دوباره کنه بیقراری در روحم تخم می گذارد
تا کودکان خود را در زیر پوست احساسم بدنیا آورد
و با ذرات قلبم تغذیه شان کند
اضطراب غروب را صدا نمی زند
تا تابوتم را روی شانه هایش بگذارم
گویی مرگ مرا صدا می زند و من مرگ را
(4)
تاریکی غربت غرب
آبی و بنفش می شود
در آمیزش طلوع قلب آبی
تو
در غروب قلب شرقی من
غربی من!
در کنار تو
جاده های سرد و خیس شهر من
خشک و گرم می شود
بوی خوش خاک کوچه های کودکی می گیرد
پلک های خاکستری زمستان
بنفش و آبی می شود
وقتی زانوان غربی تو
در کنار زانوان شرقی من
بر معبد مهربانی زانو می زند
آنگاه که بوسه های گرم تو
نوازش می کند
گونه های سرد شرقی مرا
ماه سبز و روشن زمستان
تاج سر من می شود
غربی من
|