|
سال ها گذشته است مي دانيم
سال هايي که بر برگ ها مي افتد
آستانه ي در ها خط افتاده است
بر پله ها خط افتاده است
6 شعر تازه از
محمود داوودي
1.
بدم نميآيدازاينجا
بيايم بين شما
ببينم چگونهايد واقعا
همانطور که ميدانيد
درکم از زمان به ساعت نيست
خاطره از قلب ندارم
نميدانم دستهاي سرد چگونه ساييده ميشود بر گونههاي تب
که ميگوييد
به شما حسودي ميکنم گاهي
نميدانيد کجاست آينده
ميسازيد
2.
اشتباه ميکنم که اين طور شروع ميکنم
نه موافق استتيک مناست
نه ايدهي جالبي دارد
وحس شاعرانهي کلام در آن غايباست
اما شعر را هنوز کسي تعريف نکرده ونميداند چيست
رعيس نقد؟
شوخي ميکنيد؟
البت
خستهام از حرفهايي که در باره شاعران ميزنند بعدازمرگ
خوب نيستهيچ خيال ميکنم
دورشدم از حرفم
يک شب خواب ديدم کلمات پروانهاند ومن تور ندارم. تعبير
سادهاي دارد ميدانم امااين خواب مرا به ياد زندگيانداخت با
اجارهخانه و پول آب وبرق وچکهاي بيمحل وازدواجهاي
موفق و مرگهاي زنجيرهاي
که منطبق نيست اصلا
با استتيک من
3.
مي گذرد شط
چهرهي آشنا به وضع قديم
جنگ تمامشد
اسيران برگشتند
حلقهاي به گوش ندارند
خاطرهاي ندارند
جز حلقههاي درد
دستم را که درد ميکند به سوي تو دراز ميکنم
ليوانهاي ديشب قرمزند
خونهاي به هدررفته
4.
گشتن در آب هاي غار
لمس قطرههاي تاريک
تا ساعت آمدن خورشيدهاي خيالي
وصفحهها رفتن
در قطرههاي نورگشتن
ناگهان برگشتن
ديدن و ترسيدن
سنگ شدن
5. پايين آمدن
(براي
عنايت پاک نيا)
چطور وقتي از پلههاي سنگ پايين ميآيد
و نورهمهي شب ها درعينکاش ميافتد چطور؟
پنجرهها بسته مي شوند
درها بسته مي شوند
ذره ذره تاريکي از نورميگذرد
گم مي شود درچاهک دستشويي
چمدان جا ميماند
پوست ماري که ميماند
حالا چطور وقتي از پلههاي برف پايين ميآيد
و نورهمهي سايه ها در عينکاش ميافتد چطور؟
نگاهش مي چرخد
در چهره اي که گروگان گرفته است
.6.
پرده آخر
مي آيد و مي نشيند
رو سوي قاب ِ خرم ِ روزهاي گذشته
اما
يادها و تصاوير
چون ساقه ي بنفشه تردند
و هول و وَلاي ترس و ترحم
پر مايه مي کند
رعدو برق را
مي آيد و مي نشيند
در پيچ پنجم پرده مخمل
و نور مستعار ماه
مي افتد
برچهره ي رنگ پريده اش
|