About Revaq Peyvand Contact Us
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محمود کوير

 

شطح نخست

با خدای من چه کردی؟ لیلیا!

 

لیلیا

باید رسیده باشیم

 به دیوارهای باغ شاید

آهای عین القضات! به کجا شدی؟

با خدای من چه کردی ؟ عین القضات!

گفتی خدای مرا در پیراهن بایزید نهان کرده ای؟

آهای بایزید! ترا برای خدا

دارد دیر می شود

خدای مرا چه کردی؟

- آنجاست

از دار بالا می رود دارد

دارد از باغ بالا می رود

دارد از باب الطاق بالا می رود.

-آهای! آی

حسینا!

جامه در کن

نوش کن

از پستان این بربط

شراب شاد شیطان  را!

گل در دهان داشت حسین!

آهو در دهان داشت حسین!

ستاره در دهان داشت حسین!

و حسین هیچ نگفت!

 از گیسوانش موسیقی بر خاک می ریخت

از شانه هایش کبوتران برخاستند

از دستانش گوزن ها گذشتند

از سینه اش درناها نوشیدند

هدهدی مست در گلو داشت حسین!

در کوچه های بصره می دوید حسین

در کوچه های کلکته می دوید حسین

در کوچه های بنارس

کوچه های اورشلیم.

 خنیاگری کور

او را دیده بود

و سوگند خورده بود

که خدا کودکی هفت ساله است.

 

***

 

آهای عین القضات!

 تار و تنبورت کو!

باز که از قیل و قال مدرسه گریخته ای

شراب در تموز،

 بر بوریای آتش گرفته، نمی خوری؟

بیا برویم خانه ی حلاج!

خانه ی ماه! خانه ی شاه!

خانه کبوتر! دختر!

تو می دانی

بوسه ی دختران باب الطاق چه طعمی دارد! 

وآهو از مشک پستان هایشان نوشیده است.

باب الطاق در همدان نیست

باب الطاق درب آسمان نیست

باب الطاق یک روزگاری در شیراز بود

آتش گرفت و رفت همدان

پر پر زد و رفت بالای تپه های دمشق

و حالا ایستاده است کنار دجله

و حالا  دروازه های همه شهر های جهان

باب الطاق است.

ما از باب الطاق بالا می رویم

از دیوار باغ بالا می رویم

از سیب بالا می رویم

از انگور بالا می رویم

از انار و از بهار بالا می رویم

از دار بالا می رویم

از باغ بالا می رویم

از کلاغ بالا می رویم

از آسمان و ستاره بالا می رویم

شعله ور می شویم

از خورشید بالا می رویم

از خدا بالا می رویم

از شانه های خدا بالا می رویم

روی شانه های خدا می نشینیم

و پاهامان را تکان می دهیم.

بیا برویم لیلیا!

دارد دیر می شود.

دارد از آسمان نارنج و بنفشه می بارد.

دارد کسی بر بام قصر

نقاره می زند.

نوبت هفتم را

 بر طبل و بر نقاره می زند.

 

 

شطح دوم

 

لیلیا

باز که نبودی

باز که گریخته بودی از قیل و قال مدرسه

باز که نرگس زده ای به پیراهنت

لیلیا

 رفته بودی لاله بچینی برای خدا

یا رفته بودی بایزید را تماشا کنی؟

مگر ماه جای بوسه ی خدا نیست

روی تن فرشته ها؟

پس دیگر چه غصه ای داری؟

برا ی زخم های تن کدام نرگس گریه می کنی؟

لیلیا

پاشو یک پیاله بهار نارنج بیاور

بریزم پای این نرگس زرد

نرگس درد

ببین چه گریه ای می کند

پاشو برویم دروازه های نیشابور

فیروزه جمع کنیم برای گیسوی خدا

برویم دروازه های همدان

تار و ترانه می خریم

و کمی مرهم برای زخم های دل دریا.

می رویم بازار شکر فروشان بلخ

دنبال درد و اشک تلخ

ببین  بر تن  این تنبور

  تازیانه چه کرده است!

کمی بابونه توی تاقچه است

با کمی لبخند مریم و مرهم آهو

نقل و بادام و گریه هم که هست

می ریزیم توی کاسه ی نقره کار همین تنبور

و تا بامداد می زنیم

برای  دختران حسرت و آه

که دلشان برای یک ذره خنده

 نمی دانی چقدر تنگ شده

تنگ و تلخ

مثل بادام  تلخ دختران سمرقند

مثل بید های سربریده ی هرات

مثل نخل های پپرو پریشان و پرپر بصره

مثل دختران فلفل و چای

در بازارهای برده فروشان کلکته

مثل دل تکه تکه شده ی تو لیلیا.

لیلیا

آرام که شدی

 می رویم کنار همین پنج شنبه

شمعی می گیرانیم

 شراب  و باران و شب هم که هست

 آواز ملایک هم که هست

و می نشینیم کنار تار و ستاره

تا شعر ببارد.

***

حالا لیلیا

 راستش را بگو

خدا  چه رنگی بود

چه لباسی پوشیده بود خدا

چشمانش چه رنگ بود خدا؟

لیلیا! خدا چقدر کودک بود؟

سرش را شانه کرده بود خدا؟

یا موهایش را مانند بودا

جمع کرده بود بالای سرش

یا مانند مانی

 پریشان و آشفته بود کاکلش؟

لیلیا! خدا چگونه خنده زد به تو.

آبی؟ سبز؟ پسته؟ انار بود خنده ی خدا؟

می دانم لیلیا

به خدا می دانم لیلیا

خدا رنگ خنده های بایزید است

خدا پیراهن حلاج را پوشیده است

خدا بوی دست های حنا بسته ی عین القضات را دارد

 خدا حتا گاهی

می رود  پشت ردای بلند شمس پنهان می شود

می رود روی پشت بام های پر از کبوتر و ماه

می رود ظهر تابستان

میان  برکه و بیشه های نگاه

شعر می سراید

برای گیلاس خیس پستان دختران

می رود

جلوی دبیرستان دخترانه ی حافظ

و از آموزگار حساب و هندسه هم حساب نمی برد.

خدا همین دور و برها

همین گوشه و کنار این پنج شنبه هاست، لیلیا.

لیلیا!

رقاصه های معبد سیذارتا گفته اند

خدا شاید

نام دیگر رابعه باشد!

یا دختری با روپوش آبی

و دست های جوهری!

یکبار هم لورکا

پیش از آن که تیرباران شود

او را دیده بود

که شکل سیزده سالگی آزالیا بوده است.

لیلیا!

قول بده

بگو! به جان نرگس ها

بگو! به خنده ی بهار نارنج هاقسم

 قسم به لبخند بابونه و اشک عاشقان

سوگند بخور لیلیا!

به دریا و باد و نمک

به پرهای گلوی قناری

به کاکل هدهد

به دل دل های هوبره و آهو

 که برای  تمام پنج شنبه های پهلو دریده ی این دنیا

پیراهن ببافی

پیراهنی از آفتاب

پیراهنی از خنده های خدا.

با دکمه های رنگی

با هفت ابریشم از ترانه های بایزید.

تمام ملایک دارند

 بالای بام این پنج شنبه

بال بال می زنند

داردهمه شهر های جهان شیراز می شود

دارد تمام  آفتاب ها

ماه و ستاره ها

می بارد روی بام خانه ی عطار

بیا برویم زیر باران

زیر باران بنفشه و مشک و قناری

زیر باران خنده های خدا

بیا!

 

 

 

شطح سوم

 

هله لویا

 

هله لویا! هله لویه!

تو خدایی

خدای من

زیرا که من تو را

اینگونه خواستم

هله لویا!

و این منم

مسایای زیبای تو

پدر بیا!

با هم پیاله ای بنوشیم

در شرابخانه ی زوربا

 

 

 

 

 

 

شطح چهارم

 

ناقوس

 

چونان کاهنی

شرور و بی گناه

در سردابه ی زرد کلیسا

از پستان ابلیسی آبی

نوشیدم

زمزم مست را

ناقوس ها به صدا در آمدند

 و من برهنه برشدم

بر برج بلند کلیسا

 در بال بال ملایک

 

 

 

 

شطح پنجم

 

ملینیوم

 

در یک روز گرم آفتابی

اواخر بنفش فوریه

در میدان گلفروشان رم

پایتحت زمین

بر تپه ای از هیزم های خشک

با هفت زنجیر بر گردنش

ایستاد و گفت:

خوشنودم که امروز

باز در میان شمایانم

در آستان چهار صد سالگی

من!

جواردانو برونو!

و آتش شعله کشید

 

 

 

شطح ششم

 

خدابانوی من

مرا بیافرین

دوباره بیافرین

با رقص سرانگشتانت

بر تمام تنم

وآنگاه جامه بیفکن

تا شاعری شوم

با شراب کلمه

 در دهانم

 

 

 

شطح هفتم

 

پیراهن از تن این کلمه برافکن

لیلیا

بگذار قیامت شود

و ماه برخیزد

از میان پستان هایت

و خدایت نماز بگزارد.

 

 

 

 

سبز باشید

محمود کویر

www.mahmoodkavir.com

ابرک

 

ابری اندوهگین

با پیراهنی خاکستری

کیفی بر شانه

از خم اسمان گذشت

باد اشک هایش را با خود برد

 

 

بهارک

 

گیسوانت بهار

دستمال سرت

پر از آواز قناری

 

 

بیا

 

باران به رقص

ابر به دف

آسمان، خانقاه

آهای !آتش پیرهن

بیا!

 

 

دختر بنارسی

 

عاج و شراب بود پیکرش

در آفتاب بنفش بنارس

از نارگیل پستان هایش

لبخند بودا را

در دهانم چکانید

 

باد ولگرد

 

این باد  ولگرد را ببین

چه شاد است

با شال شانه ی تو

میان پچپچه و خنده ی نارنج ها

 

 

 

سبز باشید

محمود کویر

 

مخملي

 

سهره خانوم

چه مخمل مي خواني

مگر کليم از کوچه هاي کاشان مي گذرد

 

***

کشتارگاه

 

درناها بر درياچه ي شهريور پر پر مي شوند

و چند قطره خون

از گوشه ي لبان اسمان

بر زمين مي چکد.

***

 

خيامي

 

سبويي ترانه از نيشابور اوردند

و شراب کلمه

جهان را خوشبو کرد

***

 

تنبوري

 

 هلا!

تنبوربي قرار !

اين دل هواي سوار سوار کرده است

بيا کمي آفتاب بريزم پر شالت

با چندتا پر سياوشان،

 توي کاسه ي نقره کارت.

هلهله هات کجاست!

فلامنکو

 

آهاي گارسيا! گارسيا!

شعري بگو

براي اسپانياي چشمانم

براي پرتغال پستان هايم

پيش از آن که گرگ ها

از مرداب و مهتاب بگذرند.

گيتار گر گرفته ام کجاست؟

دارم انار مي شوم!

***

 

پرنده

 

از بال بنفشه ها بهار باريد

پرنده ها نوشيدند

يکي شد، سينه سرخ

يکي سبزقبا

يکي هم تو،

قناري آبي من!

 

 

 

خانقاه آبي

 

جلبک خانوم

تو مي چرخي در سبزاي دريا

يا رقص عارفان است

در خانقاه قونيه!

 

روسپي

 

چشمانش، به رنگ خدا

صدايش، بال بال ملايكه

تنش، باهار

به باغ سينه اش، انار قندهار.

آنجا!

كنار بازار تازيانه فروشان

پرپرش كردند.

***

 

بهارک

 

دستمال گلدار تورا

باد برد و

بهار شد.

 

***

 

بهاري

 

باز اين فروردين بازيگوش

رنگدان تو را انداخت،

و از گوشه ي دفترت

بهار به هر سو دويد.

***

 

باد بهار

 

باد آمد و اردي بهشت ما را پرپر کرد.

حالا من مانده ام و

اين بهار بي اردي بهشت و

اين دل بي قرار.

 

بازار عاشقان

 

آهاي! هيهاي!

چند قطره ياس زرد

کمي آواز صنوبر

براي زخم هاي محمد!

يک پياله خنده ي بابونه

يک شاخه اردي بهشت

براي بال پروانه.

بازار عاشقان کجاست!؟

 

عطر دهل

 

عطر غريب دهل دارد آسمان.

بر كدام خاك پشته ،

مادران،

كشتگان خويش را شماره مي كنند!

 

***

 

تلخ خواني

 

تنها تنبوري مست

زير درخت گريه

غزل هاي طاهره مي خواند.

وقتي تو را،

کنار ميدان درد

تازيانه مي زنند.

***

چلچله خانوم

 

چلچله خانوم!

تو چنگ و چغانه مي زني

يا بوسعيد چراغان مي کند

کوچه هاي ميهنه را

با ترانه هاي خويش

در آمد آمد بهار!

***

 

کيمونو

 

آهاي پروانه خانوم!

کيمونوي تنت را

از بازار بهشت خريده اي

يا از شاعري که هايکو مي سرود!؟

 

***

 

رويا

 

روياهاي ما سياه و سپيدند

هيچ کس خواب رنگيني چون من نديده است

من خواب ديده ام که بيدارم

و عشق پادشاست

***