|
شعرى از زنده ياد محمد مختارى
زندهء ميرا
فنجان كوچكى كه عمرى
نوشيده مىشود
و آسمان گلدارى
در سفرهء مه آلود
تابيده ام كه گاهى ستاره اى دنباله دار
بر
كاكلم بگردد
گاهى ستاره اى دريائى در كامم كشد
يخ مىزنم ميان دو آئينه
و آب مىشوم در بوسهء دو سنگ
مىيابم و نمىيابم
با نيمهء نگاه ديده مىشود زمين
از درز پلك هايى
در معرض جويدن خرچنگ هاى
انكار.
انكار مىشوم
و راه مىگشايم باز
در مويه هاى شيشه اى مات و سرد.
برگى به خاك مىافتم
تا ساقه اى برآيم
پى مىبرم به حكمت خونم كه مىتراود از رويا
دم به دم
و من نگاه كردن بر دنيا را از گلى آموختم
كه با نظر در آب باز مىشد
بالغ شديم تا در يكديگر نگريستيم.
دنيا نگاه كرد من شكفتم
و من نگاه كردم دنيا شكفت.
فنجان كوچكم را
پيش دهانش مىگيرم
سر مىنهم بر سينه اش
مىنوشم مىنوشم
دستى به پلك هايم مىكشد
مىآرمم در قرنى از چشمانش
وز چشم ديگرش برمىخيزم.
برگرفته از مجموعهء "وزن دنيا و سحابى خاكسترى"،
چاپ ۱۳۷۷.
|