|
گل
سرخ
در كنار دريا
آفتاب را بدرقه كرديم
و همراه با تاريكى
به اسكله فرود آمديم
او شاخه اى گل سرخ خريد
كه ساقى بلند داشت
من آن را چون شمشيرى به دست گرفتم
و هر دو در پناه آن
به درون شب رفتيم.
صبح همراه مه
روى تپه ها رها شديم
در كوچه باغ پرنيلوفرى
روزنى يافتيم
ايستاديم و از پشت سيم هاى خاردار
به چشم انداز آن سو نگاه كرديم.
چون به كنار دريا بازآمديم
مه رفته بود
روى تخته سنگى نشستيم
و او
از سال هاى زندان گفت
آب به كفش هاى سفيدش دست مىكشيد
و من چون ماهى شادى
درآب هاى سبز دور شنا مىكردم
و به گل سرخى مىانديشيدم
كه در انتظار ما
بر ميز چوبى
همچنان سر خم كرده بود.
|