|
چند شعر از
١
تابوتام را
در روستاهاي شبزده
ميجويم
و قلبام را
در ويرانههاي سبز.
٢
بر آفاق لم دادهاي
و اندوهِ سبز
در دستات مچاله ميشود
گربههاي همسايه
با شکمهاي سير
بر بامِ خانهات چه
ميکنند؟
٣
با سيبهاي کال
تا قصرِ واژههاي
طلايي سفر ميکني
خوابت را کسي باور
نميکند
در کوچههاي گذشته قدم
ميگذاري
باران ميبارد
جوانيات را به خانه
دعوت ميکني.
٤
سنگ را ميشکافم
خونِ سنگ
سنگ را زيبا ميکند.
٥
از زلالِ بوسههات
ميفهمم
آسمان کجا
ستارههايش را خاک
ميکند.
٦
بخاطر باران هم که شده
ميمانم
ميدانم که صدات
هميشه صداست
و هميشه براي من صدات
چتر ميشود اينجا.
٧
اي سنگهاي ديوانه
ديوانه سنگهاي سنگين
از برجهاي تماشا
حالا چه وقتِ افتادن
است، اينجا
اين پايين.
پايينِ اينجا
ما شکستهايم
شکستهبال و سبُک.
حالا چه وقتِ افتادن
است، اينجا
اين پايين.
اي سنگهاي جسور
با بازوانِ چاق وُ
بالهاي مخروطي
و خالهاي دُرُشت وُ
آفتابي.
حالا چه وقتِ
ديوانگيست
سنگبودن
سنگشدن
شدنِ سنگ
فرزانگي ميخواهد
ما با بالهاي شکسته
حتا
سنگ ميشويم.
٨
به
يداله رؤيايي
«ستيز با حکومتِ عادت»
از تو برميخيزد.
از تو برميخيزد سنگ
سنگ که دهان باز
ميکند
از تو برميخيزد.
با سنگ بر سنگ
مينويسي
از سنگ بر سنگ
مينويسي
پايانِ نقطه آغاز
ميشود
پايانِ آغازِ نقطه
سنگ ميشود.
اضلاعِ سنگ
از تو برميخيزد
سنگ که دهان باز
ميکند
پايانِ آغازِ نقطه
آغاز ميشود.
بُن (آلمان)
|