![]() |
|
|
سعید احمدزاده اردبیلی
تلاش برای فراموش کردن٬تلاش برای به ياد آوردن است کارلوس فوئنتس
کسی نبود هيچکس نبود
.گفتی دوباره بيدارش کن.گفتی میدانی که فايده ندارد. .گفتی هيچچیز معلوم نيست.گفتی شبهايی که برف میآمد تا صبح بيدار میماندی. .گفتی خواب شما را میديدم.گفتی بحث تمام شدهيی را کش بدهيم. گفتی ممکن است چيزی تکان دهنده بگويی.گفتی با صدای هرچه بلندتر.. گفتی واپسين ساعات روز آينده کلافه خواهی شد.گفتی اين ديوار فرو میريزد.. گفتی اين اعترافات چيزی را حل نمیکند.گفتی من تنها ايستاده بودم.. گفتی کسی زنگ نزد.گفتی کسی نگاه کرد به جای کسی.. گفتی يقهی دکمهی پيراهناش افتاده بود.گفتی حتمن زنگ میزنی.. گفتی فردا برف میآيد.گفتی هنوز هم داشت برايم دست تکان میداد.. گفتی من برمیگردم.گفتی در را قفل کردم.گفتی بيا کمی حرف بزنيم.. گفتی اينرا به خودم گفتم.گفتی آدم دزدها سفيد پوشيده بودند.. گفتی ده دقيقه زودتر رسيده بودی.گفتی مجبور بودم يک چيزی بگويم.. گفتی گوشی را خودم برداشتم.گفتی تا اينکه کاملن خوابم برد.. گفتی اين يکی قشنگتر است.گفتی کسی نبود هيچکس نبود.. گفتی دستش را سوزانده بود.گفتی با خودم گفتم بعد جوابش را دادم.. گفتی در چشمانم شکل گرفت.گفتی شايد بوی خون.. گفتی روی تخت خوابيده بودم پشت به در..
محرمانه
اول شخص کسی جز من نیست اما باید اسمش محرمانه بماند و جای خود را سَرِ خاکِ نابوکوف تعیین کند چون با دخولِ اسپرماتوزوئید به درونِ اوول می توانم یک حرف را به تو بزنم یا حتا بپرسم دیگر چه چیزی را اصلن به یاد نمی آوری پس در کمتر از نیم ساعت از جایی که هستی تکان نخور تلفن زیرِ شنود است و من واقعن متأسفم که این مسئله را در چنین موقعیتی مطرح می کنم چرخشِ دائمِ زمین به دورِ خورشید مربوط به تصادف هایِ رانندگی ست اما به دلیلِ نوزده بار سؤقصد به جانِ یاسر عرفات وَ کشته شدنِ صد وُ بیست وُ سه نفر وَ مجروح شدنِ یک نفر در فلسطینِ اشغالی از اولین تلفنِ عمومی شهادت می دهم که من دارم با خودم کلنجار می روم که به تو زنگ بزنم یا صبر کنم ساعت هفت وُ ده دقیقه ی بعد از ظهر بشود حالا خواهش می کنم به سؤالِ اولم جواب بدهید چون حتا اگر شما را قبلن دیده بودم باز هم سؤالم نمی تواند راجع به خودم باشد بله دقیقن
به جایِ خودش بودم
سردی که می آید همین چاقوست شاید چون معمولن در آن لحظات کلمه ای از کاملن دارای فضایی کاملن حسی ست و چرا در آن لحظه به پشت دراز می کشید؟! چون مبادا از این که بی اختیارِ ترس می زدم اما اگر کس دیگری به جای خودش بودم او باید به خاطر شنیدن از زیاد طول نمی کشید ثانین این ها فقط یادآوری ست او به طرف او رفت به او سلام کرد به او صبح به خیر گفت او از خواب می پرد می گوید این است سخن گفتن از لزومی برای حوصله که پریشانی می آورد ولی اصلن عکس العملی از خود نکرد در تلفن هایی که همواره در فکر من هم از بین رفت احتمال می رود که در گوشِ متصل به فضایی حسی وارد کوچه می شوی و چون وارد کوچه می شوی این جا جمعی و عده ای به خواستگاری اش می آیند ولی من به فرضِ اگر اجبار نمی توانسته باشد همین جایی نشسته بود که به محضِ ورودِ هیچ کس نمی شنود یا چون به محضِ ورود هیچ کس نمی شنود تمام مسئله محو می شود در این میان یک راست را محکم تر کرد و ادامه داد تا این که صدای هم سایه ها درآمد گفتند سرش تا لحظه ی آخر خواسته از او و خیانت احتمالی اش لذت ببرد بدون آن که با اعتراض کسی مواجه شود اما دست هایت دست بردار نبود در آنی که نه من بودم نی من منم نی تو توئی هم من منم هم تو توئی هم این باد که می آید است یا مثلن به شکلی که باید می مانده اما نمانده ولی کارِ او نیست هنوزِ من همین چاقوست مثلن قولی که به هم داده بودیم
|
|