|
.
سرخ رنگ می دهد بر برف
رد چهره ای خاک شده
در انتظار قاب نگاه
سرک کشیدن سایه ها
پرواز سایه ها
بازی سایه ها
تکرار سکوت در خود
شانه هایم در قاب فرو می
ریزد
وقتی سایه ات
خود را
بر
برف می کشد
زمستان 2005
1
باز نميشود گرفتگي
فرم پناه گرفته
در لايه هاي اضطراب
که حفره هاش از درون نفس ميکشند
از بيم عشق
طعم نمک ست
بر اين خشکيدگي کاذب
که تلخ ست
و ياد دريا نيست
که دريا
زيباتر به سر ميکشد
چادر مهش را در تنهاييش.
2
آغازي منجمد بر ساحل سرد
سکته عکسي فوري
که از نور دريا سياه ميشود
و چين ميخورد لبه هايش
از بوسه هايي غريب
زمزمه خفه موجها
تاريکي وعده هاي ناممکن
کف سياه دريا بالا مي آيد
جنين عشق خزه مي بندد
بر ساحل سرد
3
اتاق تو
در طرف ديگر دوست داشتن ست
جاي خيرگي نگاهي
که حواس پرت نمي شود
تو با دهان ديگري مي خواني
کلماتي
که از دهان بزرگ ياد گرفته اي
لابلاي شاخه هاي در هم رفته
عشق گير مي کند
لابلاي خيابانهاي تار بسته
عشق گيج ميشود
خطوط صورت من
گيج مي شوند از عشق
که بر صورتم تار مي بندد
من مي خوابم
در طرف سايه صورتم
که سنگين ترست
و گره ميزنم رگه هايم را
به تاريکي اتاق تو
که از توري هيچ شبي رد نمي شود
تاريکي اتاق تو
از توري هيچ شبي رد نمي شود
lÛßìJ
Co éìdDÛ
ÝëC ½p¬ év
êrìN ¼ìN
DF lëDF
lëpF PÂk
éF
Co ÚA
PvßJ íO¡ÊpF Þ
kpÆ
éÜëD·× PÂk éF
lçk í× go
éîÜ× ÝëC ok éaÛA
íÛCÞCp¾
pRC
koCk
½Cp¬C ídCßÛ í×DØN ok
oÞp× éF
éÆ
PFpº HìWµ
êßF qC
lz
lÜçCßh pJ
ÚÞrÏd ½Ôº
ÐÇz éF í×p¾ Þ
P¾pÊ
lÜçCßh
ÖCoA ÖCoA
éÆ
lÜÛCkpÊ
í×pF Co kßh íNoߤ ¢ÆÞo
éÜëA ok
íÊpìh êDÜzA ÐÇz DN
Dç éìiF
lÜÛD× æt× ÐÇz
Co kßh
íË¡ìØç íëDGëq
kpÆ lçCßh
³¿d
lÜÛD× HÏÂ
íÛDØÆ ÝìZ é®ÃÛ Þ
kßh yqßv
éF ÚDÜaØç
kCk
lçCßh é×CkC
|