![]() |
|
| خسرو باقرپور
غربت
از گور خود بر می خیزم ساعت شش صبح مثل هر روز، لبخندم را که بوی نا می دهد از کنار آییته بر می دارم و می چسبانمش بر لبهایم
قهره ی اندهم را تلخ از فنجان تنهایی می نوشم عصای کهنه ی امیدم را اما بر می دارم و بیرون می آیم. پا می نهم روی گرده ی سرد خیابان دراز و می روم. ساعی دیگر باز این منم در پارک انتهای خیابان با درختانی کاغذی و عابرانی فلزی و حوضی کبود که تکه نان درون جیبم را خرد خرد در آن می ریزم و می داننم نیز، که از ماهی تهی است
روی نیمکتی چندی می نشینم کمی راه می روم و باز سردم می شود مثل هر روز.
قصد می کنم باز گردم. باز می گردم . چهارده ایستگاه را با اتوبوس غربت می آیم می رسم. می رسم؟
آه! خسته ام، خسته ام من پایان روز من آغاز رویای مردگان است.
|
|