خسرو باقرپور

 

غربت

از گور خود بر می خیزم

ساعت شش صبح

مثل هر روز،

لبخندم را که بوی نا می دهد

از کنار آییته بر می دارم

و می چسبانمش بر لبهایم

 

قهره ی اندهم را تلخ از فنجان تنهایی می نوشم

عصای کهنه ی امیدم را اما

بر می دارم

و بیرون می آیم.

پا می نهم روی گرده ی سرد خیابان دراز

و می روم.

ساعی دیگر باز این منم در پارک  انتهای خیابان

با درختانی کاغذی

و عابرانی فلزی

و حوضی کبود

که تکه نان درون جیبم را

خرد خرد در آن می ریزم

و می داننم نیز، که از ماهی تهی است

 

روی نیمکتی چندی می نشینم

کمی راه می روم

و باز سردم می شود

مثل هر روز.

 

قصد می کنم باز گردم.

باز می گردم .

چهارده ایستگاه را با اتوبوس غربت می آیم

می رسم.

می رسم؟

 

آه! خسته ام، خسته ام من

پایان روز من آغاز رویای مردگان است.