|
روی قلبم هنوز
می بینی اثر زخم های کاری را
نمی آیی...
چرا تمام کنی من و این چشم انتظاری را؟!
می توانم که
بعد از این هر صبح فقط عکس ِ تو را نگاه کنم
و بگویم سه
بار ـ پی در پی ـ جمله ی "دوستم نداری" را
بعد کم کم
امیدوار شوم به خودم و به مرگ... عالی نیست؟!
دارم انگار
یاد می گیرم راههای امیدواری را
بعد دیگر قرار
نیست که تو بروی مثل مَـرد کار کنی
لایِ پرونده
گم کنی من را و بمانی اضافه کاری را
و بمانی و
جستجو بکنی و مرا باز زیر و رو بکنی
من که پیدا
نمی شدم هرگز و تو آن نامه ی اداری را...
بعد دیگر قرار
نیست که من مادر بچه ی بدی بشوم
و بپرسند
دائماً از من که: چرا طرز بچه داری را...
بعد دیگر قرار
نیست که ما زیر یک سقف زندگی بکنیم
که نه با دل
نه عشق گرم شود و اگر شعله ی بخاری را...
از خودم هم
طلاق می گیرم تا برای تو زندگی بکنم
مطمئناً هنوز
می فهمی معنی ِ صبر و بردباری را
( دختری که
همیشه سبز تو بود ـ از شبی که بر او نباریدی ـ
از جنوب دلش
زبانه کشید خشک کرد ابرهای ساری را )
یک غزل داری
از من و کافیست تا که من را به یاد بسپاری
و برای به یاد
داشتن ات من همان عکس ِ یادگاری را...
خواستم پاره
پاره اش بکنم چشمهایت دوباره هم گفتند:
می توانی به
سوگ بنشینی مرگ تنها کسی که داری را؟!
از خیال تو می
روم بیرون بعد پیدام می کنند آنها
و تو در
روزنامه می خوانی:
آخرین دختر فراری را...
فریده دهداران
مهر ماه 82
www.Farideh65.persianblog.com
|