قاسم رضا دوست

 

 

  1. فرشته هاي سياه

با سينه هاي نقره اي خود دميد زن
با ( لکه اي جديد )به گردن رسيد زن
شب را کجاي جهان صبح کرده اي؟
باز اين سوال مسخره را مي شنيد زن
چايي که سرد بود اتاق از غبار پر
خود را درون آينه حتا نديد زن
ظهري شبيه جمعه وعصري شبيه شب
تنها غروب ها به خودش مي رسيد زن
شب را کجا دوباره ؟فقط در جواب مرد
خطي سياه بر لب سرخش کشيد زن
مردي که زوزه مي کشد از سمت دور گرگ
جغدي که در سياهي شب پر کشيد زن

 

2.


کودک عجيب در بغل مادرش خوش است
برف آمد وبه روي سر عابران نشست
زن :قامتي بلند که با چادري سياه

در پيشگاه رهگذران ايستاده است
مردي رسيد کودک بيچاره را نديد
با ترس و لرز بر بدن زن رساند دست
زن با شتاب چادر خود را حجاب کرد
چشمان سبز کودک خود را سريع بست
يک لحظه بعد يک پسر نوجوان به زن
با طعنه گفت :خونه ي خالي بخواي هست
زن بغض کرد گريه امانش ولي نداد
مانند اينکه رشته ي اميد زن گسست
ديگر نماند رفت وفقط رد پاي او
بر سنگ فرش نقره اي کوچه نقش بست
در نيمه هاي شب که فقط برف و برف بود
مردي به رد پاي زن خود رسيد -مست-
نشناخت رد پاي زنش را وليز خورد
در نقطه اي که يک زن تنها دلش شکست

 

3.

شاعر نوشت:بستر زن مثل صومعه است.
يک آن قلم ميان دو انگشت او شکست
شب بود مرد رفت به سر وقت زن ولي
زن در به روي عاشق بد بخت خويش بست
آمد کشيد طرح زني در ميان باد
بر پيکر نحيف خودش مرد زن پرست
ناباورانه دست بر اندام خود کشيد
مردي که از نوازش خود گشته بود مست
بر سينه اش دو خوشه ي انگور رسته بود
عريان به روي آينه ها مي کشيد دست
او ديد توي آينه غير از مجسمه
تصوير زن زن لکاته نيز هست
نزديک شد به آينه تف کرد روي آن
با مشت زد به آينه ،آئينه را شکست
تصوير مرد- آن زن موهوم توي باد-
با جسم او در آينه پيوندشان گسست
آن وقت مرد روي همان تکه هاي شوم
-يعني به روي قبر خودش تا ابد نشست.