|
از گل كه مىگويد
خاك به زبانش غبطه مىخورد
و در سكوتش
سخن گفتن از ياد مىبريم
در شادىاش
رنگين كمان و پولك نهان است
در غمش
گور و قهر و قبرستان
آب دريا
به احترام اشك هايش شيرين مىشود
متوسط در نگاه اعتماد او
پوست مىاندازد و خلق مىكند
و در خرمايى كه مىخورد
جاودانگى هسته مىشود
از خويش نمىگويد
تنها تو را مىسرايد
و تو
پس از تجربه دستهاى عطوفتش
قلب را
بى نگاه او
نمىخواهى.
برگرفته از مجموعهء" بخاطر آب"، چاپ ۱۹۹۸.
|