|
بيداري سکوت
از حادثه اي بي زبان
گل، لاي ديوار
پنهان مي ماند
تا سکوت را
انفجار دو عطر بدانيم
که در حواليِ تشنگي
جوان مي شود.
دست، بيهوده در پيِ دست
زخمِ هوا مي شود
حنجره، بيهوده به پنجره
دل مي بندد
و چيزي از آشفتگي
بيهوده پاي خيال را مي لنگاند:
همين که زبان را از ديوار بياموزي
گل در بيداريِ سکوت
پيدا مي شود
و زمان
- سوار بر آسمان-
از لاي پنجره
رويا را مي بويد
تا دست، ديگر تنها نماند.
يک راز
دو فراموشي
و چندين حکايت بيتابي را
- در مراسم تابستان-
به باران مي سپارم
تا در بيداريِ سکوت
سبک شوم
و تنها زوال رنج و آرزو
در منظر جهان بدرخشد.
برگرفته از رويا شماره ي 3 سال 1997
|