|
پیغام
باید با توهم صمیمی باشم
تویی که حالا
مبهم و نامعلوم
در میان جماعت شهر پراکندهای
و قرار است (قراری بین من و من)
که صدای آوازت «زلف آشفته»ی حافظ را در
سرم بیدار کند
باید بدانی که نمیدانم تا چند خط از آن غزل را
میتوانم با تو دنبال کنم
باید از ابتدا تا انتهای خطیی غزل
با غزل صمیمی باشم
و گرنه زخم کهنه سر باز میکند
تو را با خون مانده نقطه چین میکند
و مرا به شعرهای هندی میبرد در سَبک زندگی
در
چهار شماره
1
به در آمد با نور با صدا
با شیر
راه بی او میرفت
حرف بی او میگفت
صفحه از عقربه پنهان بود
تا حرف درآمد که:
«تویی!»
که منم؟
2
که منم!
راه راهیی دکان گُلفروشی شد
صفحه و عقربه با آن بود چه تنبل چه
سمج
و «منم» در آن بود با سرعت نور
انگار ... تا هنوزی ابدی
3
شیر
«خوردن» را داده بود از فعل
و «دادن» را گرفته بود از دل
و نور هنوز بر هنوز کِش
میآمد
4
راه راه نمیرود حالا
عقربهها راه میروند
حالا نه تنبل نه سمج
نور وُ صدا هی به هم میخورند
شکل شکستن میآید دور
میزند برمیگردد میخورد به خُردههای هنوز
همین.
هنوزی کوتاه میان ِ دو نقطهی کور
|