|
"
دعای صبر"
از پله های
شب
پائین
می روم
تا همچون
پیامبران
در شکم نهنگ های کور
دعای صبر بخوانم
خوشبختی سنگی
سیاه بود
که من آن را
در حلقه های دود
سیگارم
پیچیدم
و به کهکشان فرستادم
اکنون ستاره های شکسته را
از روی کفش
هایم جارو
می کنم
هر روز صبح که ازخواب
بیدار می
شوم
جنازه ای باد کرده پشت در می
بینم
از روزنامه
صدای ناله های صدف می
آید
و امواج صفحه حوادث
در اشک غرقم می کند
می ترسم
این
ملحفه
سفید
که به زندگی ام گره زده ام
آخر یک
روز مرا
مانند تور
ماهیگیران
با خود به ته اقیانوس
ببرد
بغضی در گلويم
قلاب
انداخته
و در اعماق من
چیزی
هست
که
فقط
سیاهی
را
می فهمد.
نه!
ديگر نمىشود به عقب برگشت
تو ازاينهمه عبوركرده اى
شكّ
مانند دندان خونى و لق
از لثه هاى يقينت جدا شده
غرورشيهه هايت را سوار كرده
به سرخى قلبت لگد زده
ديگر فهميده اى!
خواب هايت راه مىروند
نماز صبحت
جنازهء خيابان را بيدار مىكند
و قيامت
جوراب هاى شب است
كه از سوراخ هاى كفشت پيداست
در قاعدهء تو
چراغ تصادفى قرمزاست
كه پشت آن گدايان
خود را براى آزمايش نان آماده
مىكنند
و كوررنگان به ابديّت مىپيوندند
بنويس:
شهرى كه تا ديروز
راه ورود هوا را
به گلويت ممنوع كرده بود
اكنون به دكمه هاى پيراهنت قطار
مىدوزد
و آن دخترك نادان
كه آغوشش را به تنهائىهايت گشود
به گردباد شباهت بيشترى دارد
برو
ادامه بده!
كتاب هاى راهنما مىگويند
عشق سنگين ترين جريمهء ايمان است
توقّف نام زنىست
كه در ايستگاه هاى مردّد
با مردان كاغذى مىخوابد
امّا هرگز
شاعرخوبى نمىشود.
|