|
براي تو
معشوق من
گاه چنان پر غرور
که اوج نگاه او
پناه ترس هاي شبانه ام
معشوق من
گاه چنان لجوج
که واژه اي نرم
به جدال
مي خواند او را
معشوق من
گاه چنان نازک
که حتي سکوت من
پاره پاره مي کند
موي رگ هاي دلش
معشوق من
گاه عاشقي رسوا
که تا سقف آسمان
هوار مي کشد
دوستت دارم را
معشوق من
با دندان مي نوازد
سازش را
هر گاه
که بسته است دستانش
معشوق من
تشنه
او ، من
هر دو تشنه
خيره مانده ايم به دريا...
عزيزترين
ترا به خانه ام مي خوانم
کلاهت را به ديوار بياويز !
براي تو
خانه اي ساخته ام
از آرزوهايمان پر
از آبي ترين آسمان
تا نسيمي ملايم
که از مديترانه به آن مي
وزد
بي حضور آن تند باد
که با خود
نوشته هايت را مي برد.
بستر ما
پلي است کهنه
گسترده ام بر آن
تشکي از آسودگي
معطر از لاله هاي دشت لار
آنجا
هنوز شب
از شعاع سوزان خورشيد
طلايي مانده است
و بلبل نقره اي مي خواند
بيا !
بازي را آغاز کنيم !
اينجا زمان از آن ماست !
ماشين تايپ به تنهايي مي
نويسد
آرام و بي صدا
ديگر بشقاب ها را نمي شوييم
آسوده و بي خيال
از پنجره پرتاب مي شوند
آن گونه که سال نو
سال کهنه را
درختي ايستاده است
در بالکن اين خانه
با نقش هايي سبز و اميدوار
با سلامي سپيد
به رنگ پرنده هاي دريايي
براي خوش آمد گويي به تو !
بگذار !
نامه عاشقانه ات
در بطري دريايي بماند
شايد دريانوردي
آن را بيابد
و بگويد
عزيزترين !
کلاهت را از ديوار بردار
و با من بيا
مي داني !
هميشه هنگام رفتن
کلام آب مي شود...
|