|
حامد نوردى
1.
خفقان اين كولر ها
بگذارد اگر
نفس راحتي مي كشم برايت
بدون آنچه مي كشي
كه پست كنم برايت
سم كوب تانكهاي هزاره
سرزمين فاحشه هاي موعود مهاجر
نشاني ات ؟ نامت ؟
پست كه هيچ
مگر از بادها شنيده باشم
نشنيدي
گفتم اين زيتون
ماري است كه پرورانده اي در آستين
زيتون ماري را بيشتر پسنديدي
حالا زيتونزارهايت را
نامت را
نشاني ات را
عاشقانه هايم را گذاشته ام
تكليف خليج مشخص شود
كه سياسي نشود
زن گرفتنم
تا اين ملت كه در پارك دولت الافند
بادبادكهايشان
از آب چيني در نيايد
كه از آب
ماهي در بيايد
ميگو پيري دريايي
دريا هم داري ؟
يا همين خانه كه بر دوش مي كشي مقدس است ؟
به جان تو گفته بودم
خراج چشم هاي زيتوني ات با من
مچاله ام كري
نقطه اي شدم
محو تاريخ
حراج شد
پاچه ها را هم كه بالا زده اند
مبادا اين خليج
پاچه ي سگ خورده اش را پاك كند
ساق تو خشك
فرات و دجله آواره
كارون و اروند چشم به راه
ما را هم كه خشكسالي
برده به خفقان اين كولرها
از عاشقانه هايم مي گفتم
گفته بودي از اينجا
صداي عرب ها نمي آيد
نوشته بودي پرچم تازه كشيده اند
نفس راحت نمي كشي
مسخ زيتون بودم و رودهاي مست
گفته بودم000
گفته بودي
هم از نمك و نان
هم از خون و خرابه ها
هم از شعرهاي تازه ات
گفته بودي حسوديت مي شود به نزار قباني
گفتم نگفتم ؟
گفتي اما اين بار برايم نفس راحتي بكش
يادم رفه
زير سم كوب يكي از همين تانكها باشد شايد
2.
وقتي مهر
از كلماتم بالا رفت
شب بود
معني آب هاي شور و
چشمان منتظر را نمي دانستم
صدا صداي گريه بود و باد
صدا صداي هرچه كه بي رنگ مي ديدم
خورشيد
از لابه لاي دفترم سرك مي كشيد
پريان دريايي را
به صيادان غير مجاز
بخشيده بودم و نان از شعرهايم مي روييد
قايق ها كه سينه كش دريا را بالا آمدند
من عاشق بودم
وحي روي شعرهايم
خورشيد بر پيشاني دريا بود
عشقم بوي نان و نمك مي داد
3.
گلهاي كوچك قالي
كتابخانه چوبي
عينك آفتابي و
سيمي كه حامل پيامهاي عاشقانه بسياري بوده
ازلابه لاي همن عناصر ساده
به اعجاز چشمهاي تو دست يافته ام
به كلماتي كه جادو
به جملاتي كه كيميا
كتابها را ورق مي زنم
سكوت از استخوانهاي گردنم آويزان مي شود
قد بلندم را
گاهي تا حوالي يك نفس عميق بالا مي آورم
شعر كوتاهي زمزمه مي كنم
و نمراتم كم مي شود
امروز روز اول است
روزي كه از استخوانهايم
جوهر تراوش كرد
و سيمها بارور شدند
دارم از فصلي تازه حرف مي زنم
از پرياني كه بال هايشان را
به شاعران تهي دست امانت مي دهند
از كلماتي كه تو
از جملاتي كه جادو
امروز است
و من در خيابانهاي ظهيرالدوله
به دنبال راز اعدادي مي گردم
كه در تقويم روي ميزم معلق مانده
به دنبال كلماتي كه با عينك آفتابي
نديدمشان
به دنبال پرياني كه
لاي يكي از همين كتابها گذاشته بودم
دنبال امواجي كه با اين سيم
يا نسيم به خانه آوردم
بگذار پاهايم را به ديوار تكيه بدهم
قدبلندم را نمي توانم بيش از اين بالا بياورم
بيا اصلاً امروز
پرواز را فراموش كنيم
بالاهايت را بردار
4.
از حوالي بهمن شصت و دو
زير بارش برف هاي زمستانه
حالا چشم هفت ساله ي زمين به باران
دليل هفت ساله آسمان به خست
شراب هفت ساله شعرم
سلام
منم حامد
خط خطي پيشاني ام را
فقط کلاغان شوم
با صداي بلندخوانده اند
پنجره هاي بي ستاره
آسمانهاي بي باران
ابر عقيمي دوره ام کرده
فضايي براي پرواز کلماتم ندارم
وقتي براي هوا کردن خيال ها
به رخ کشيدن بال ها
و اين وبال ها
ـ چند ورد و هجاهاي ناتمام دعايي کهن ـ
هر روز گلويم را تنگ تر مي فشارد :
بباريد . هراسان قحطسالي چارده ساله هام
هراسان پاکي
هراسان طراوت و تازکي
هراسان آنچه معصوميتش مي گفتند
هاي! ابرهاي نابارور
باورم کنيد
دليلم اشک . آه
عاشق شدن هاي بي سئوال
ديگر به کدام معصوميت مهر بياورم
به دنبال کدام آبان
تقويم را ورق بزنم
آبان !
با صداي بلندتر : آبان
با صداي بلندتر : سيل
اين غروب
به چارده ساله هاي موزي و دوست داشتني من شک دارد
شايد اين منم
که تقويم را بايد جلو ببرد
تا کدام آبان ؟
با چه مهري؟
5.
لب تر كن
شايد تو بگويي باران بيايد
دعاهايم تمام شدند
وردهايم دود
اشك هايم دريا
لب تركن شايد توبگويي ببارد
دستهاي من خشكيده
چيزي از انگشتانم نمي تراود
جز دعاي باران شعر بر لبم نيست
دفترم خشك
آرزوهايم سراب
عشق هايم برآب
چند زمستان را بي باران
تاب بياورم تا تابستان
لب تركني هرچه كلاغ را
كلمه مي كنم نويد باران باشند
ابرو كه بتكاني رعدي
چشم كه بجنباني برق
هي خاك هاي خشكيده ! از پريان دريايي برايتان قصه مي
گويم
از موهاي گندمگون دختراني كه خدايشان مي ستود
آنها كه به هر كلمه اعجاز مي كردند
آنها كه شُكرشان بر زبان بود شِكر بر لب
حالا ما
نسلهاي سوخته ي كدام نفرينيم؟
سرد است ؟
من فكر مي كنم تب دارم
شايد هم آتش
توكمي فكر كن
شايد براي ابرها پيامي داشته باشي
از قول من بگو نبارند
اين موها آرامش دريا را به هم مي زند
آتش لبانت مي سوزاند مزارع گندم را
آن برق
چشم آسمان را كور كرده
دستهايم خشكيده
باراني نباريده و تو نيامده اي
اي كاش روزي آفتابي را
براي ديدنت وعده مي كردم
لعنت به من كه در روزهاي باراني عاشق مي شوم
|