|
1
وسوسه هاي تماس
به رنگ قوس و’ قزح
صبح
کاهل است که
يکي دستش را جلو مي آورد
و يکي عقب مي کشد
تسليم نمي شويم
ما...
دلواپس بازي هاي بزرگ و’ رابطه هاي کوچکيم.
2
بوي باروت
بازي عروسک و’ خيمه هاي شب
...
...
با عطر زنانه ام که شنا مي کني
آشنا کن
تنت
با قطره و’ دريا
بوي باروت و’
بازي عروسک و’ خيمه هاي شب
چرا؟
از دفتر چاپ نشده َ " از
زهدان ِ مادرم تا باب ِ تمثیلات"
1
ژنراتور ما را با سنگ ساخته اند
وزن خالصش خواب سنگین ِ شماست
که بر ما حرام کرده است
حرمت ِ شب.
***
2
مضحک نیست ؟
سانسکریت یا چیز خُلی
بَک گراند ما را یأجوجیان و مأجوجیان هاشود زده
اند
و ما فقط با لباس ِ اسکی عکسی به یادگاری می
گیریم و برای خالی نبودن ِ عریضه –
پشتش متنی می نویسیم ، در یک
جمله بین ِ دو قلاب
از صعودهای ِ سنبله ای :
[ ستایش ِ تن ]
***
3
ما ا ِشانتیون ِ آدمیم آقایان.
اینهمه پاندول - بالای سر ِ ما برای سر ِ ما
زیاد است
وقتی که ما ایستاده ایم وُ " سکه َ بهار آزادی
همچنان می تازد"
و شما شادیتان را با فکر های ِ قندیل بسته کوک می
کنید –
آی چه می کنید با سایه های ِ ما ، در خون؟
مگس در
انگبین ما افتاده
یا ما کلید بیت هایمان را لای تُنبان شما گم کرده
ایم
که پشت بیضه های ِ طلاﺌیتان –
خیره در شعبده های " بهار آزادی "
استخوان های شرقیمان را با گوشت های غربی شده
غربال می کنیم -
آی چه می کنیم با چشمهای شما در خاک ؟
***
مکث یعنی اتاقی برای سکوت می خواهم ، جائی
که ابتدا منم ، انتها توئی.
مکث
یعنی شب های خالی را از پولک های نقرهَ خیال پر کردن. یعنی شقیقه را با تپیدن
ِ کهربائی اش آزاد گذاشتن. یعنی وقتی مایلی پشت ِ برج های شرقی چادر بزنی و آتش
بگذاری در باد های ِ غربی ای که تجربه می کنی.
مکث یعنی فوران. یعنی مصرف لحظه به بهترین وجه.
یعنی وقتی فکرت را بی نقاب می کنی و برای رهیافتی سوی عمق - لفافه ها را به
گوشه ای می کشانی که باد بوزد.
مکث یعنی ورود های آزاد ، با کمی اتوپی بازگشت.
یعنی خیمه زدن نگاه در هر جا که دلش خواست ، در هر جا ، هر زمانی تا بی نهایت.
مکث یعنی شکستن بند ها. یعنی -
در دیگری
- بیان خواهم شد.
و مکث – در نگاه من ، یعنی رباب بودن ِ شما در
این اتاقک الکترونی ، کنار ِ مکث های من ، و من با نگاهتان دمسازم وقتی با مِهر
– تیغ می کشید به پهلوی واژه هام.
رباب محب
فوریه دوهزارو چهار
آرزو
گاوی روی ِ چهار پای ِ خود
تمام ِ جهان را فصلی می کند در باد
و فکر مثل سنگ روی سنگ می افتد :
پنجاه و یک ساله کاش کودکی بودم –
با شاخ گاوی
در دست
***
کیستم ؟
شکاف ها می آیند می افتند و مرا در خود متورم می
کند
این حقیقت که رنگ دیروز دارد
این حقیقت که میان خط های گِرد شده گِردباد می
شود تا بعد – شاید در دایره های دیگری روی این خط ها بیفتد
و بگوید قطره َ باران نیستم که تازه کنم و تو
خیال کنی که حق داری شک کنی ، حق داری سؤال کنی و بگوید بمان همانجا ، در همان
شکاف ها که می آیند می افتند و تازه نمی شوند مثل ِ نقل قول های ِ مرده – وقتی
که صدا می شوند و خواب و خستگی می بارد از سقف ، مثل این روز و هر روز ِ دیگر
امروز : هفتم فوریه دوهزار و پنج هم دیالوگی نیافرید
و من هنوز در خود با خود با همان پرسش ِ اولی :
وقتی که می آید و می افتد مثل شکاف ِ لای ِ هر دیوار – ایستاده ام روبروی ِ
خود:
کجای ِ این رابطه ها قد ِ تو دیوار می شود
و من ِ تو با کدام سایه می افتد –
پشت ِ تو ؟
|