![]() |
|
|
ساقي قهرمان
رضا جان، مقاله "جدال دو فاعل براي بودن" را خواندم. همان يکماه پيش. هفته قبل هم برايت يک ايميل در مورد مقاله ات فرستادم که همراه يک ايميل ديگر گم شد. حالا دارم برايت نامه مي نويسم و اميدوارم که تلخي اين نامه را به حساب تلخ بودن شرايط و موضوع بگذاري، نه رابطه من و تو. به هر حال به آن مقاله خيلي مي شود پرداخت، ولي مسئله اي که منظور نظر من در آن مقاله است مسئله ساده اي است، بغرنج نيست. مشکل من در ارتباط با " ساخت و پرداخت" تئوري و ربط آن به واقعيات موجود است. يعني در واقع دارم يقه تو را به گناهي مي گيرم که (شايد گناه تو نباشد، شايد حتي گناه هم نباشد!)، بلکه اشتباهي تکرار شده در تاريخ مبارزه اجتماعي ماست( در ايران)، يعني مشکل من با استفاده اي است که تو از مفهوم اگزوتيک "فرار دختران- دختران فراري" مي کني. من فکر مي کنم که تصوير اين فرار را يا کامل نگاه نکرده اي، يا تصوير کامل را روي کاغذ نياورده اي. اگر اين مقاله به کلاس درس و دانشگاه مربوط مي شد، به زباني غير از فارسي نوشته شده بود، و .. مقاله خيلي خوبي مي بود. اما الآن جاي ديگري نشسته است. يک نويسنده "جوان"، خارج از مرزهاي کشور خود، به داخل سرک کشيده و چيزهايي ديده. چيزهايي که ديده را بررسيده و اين بررسي را به شکلي به هشتم مارس تقديم کرده است. اين نويسنده جوان که از شرايط عيني به پرداخت يک جور تئوري فلسفي مي رسد مردي است، در چهار ديواري اتاق، و موضوع تماشاي او زناني در حالت دويدن اند. اگر اين زنان ساکن بودند شايد تحليل موقعيتشان آسان تر مي بود. اگر اين مرد در حالت دويدن بود شايد درکش از ماجرا ملومس تر مي بود، شايد نفسش مي بريد و گلويش خشک مي شد و در فرار از خانه به خانه، از خانه به خيابان، از خانه به پارک، از خانه به تله، نکته عميق فلسفي اي که انگشت روي آن گذاشته، زاويه اي متفاوت با اين که الآن دارد مي داشت. تجربه تاريخي ما پر است از موارد بيشماري که رفقا، (همين رفقاي عزيزي که پشت بلندگوي پدر و برادر و معلم و مراد مي ايستند) موقعيت، و معضلات جامعه به طور عام، و زنان به طور خاص را از نزديک درک نکرده، و مکرر تحليل هاي ناقص از شرايطي داده اند که نياز مبرم به بررسي دقيق و همه جانبه داشته/دارد. فرمايش رفقا، در باب "اول نان، بعدا، اگر فرصت بود، حقوق زنان"، همانقدر "غيرمسئولانه" است که فرار دختران از يک سر اين تاس سنت به سر ديگرش را فراري موفق به منطقه بيطرف (حالا حتي مدرنيته نه) وانمود کردن. با شيوه رساله هاي دانشگاهي آشناييم، اما در شرايطي که تو هم مي خواهي و هم مي تواني نور را تنظيم کني روي فرهنگ سنتي، سنتي که تا تمام زوايايش آشکار نشود خراب کردن پايه هايش غيرممکن خواهد بود، حرکت به ناچار و دردناک فرار بچه هامان از جهمنمي به جهنمي ديگر را، موضوع مقاله اي خوش بين قرار دادن بي انصافي است. از اين گذشته، من وحشتناک اعتقاد دارم که ما، ماها، مسئوليت داريم که به عنوان نويسنده، و نه مصلح اجتماع، بلکه در مواقعي بعنوان همکار اجتماع، تئوري ها را، چه آنچه را از ديگران خوانده ايم، و چه آنچه را خود پرداخته ايم، به تجربه ثابت کنيم. يا شروع کنيم به تجربه، به شخصه تجربه کنيم. حالا واقعا نمي خواهم تمام فشار را روي دوش تو بگذارم اما حرف من اين است که يکبار اگر دستمان را فرو کنيم توي آتش صداي فريادمان مقاله مؤثرتري خواهد بود. خودمان متفکر با صلاحيت تري خواهيم شد. راستش در اين شهري که من زندگي مي کنم، تورنتو، تعداد زيادي از رفقا هميشه مهم ترين مسئله شان، يعني در واقع شيک ترين مسئله اي که مطرح مي کنند، مسئله زبان آشکارا و هيئت پنهان زنانه شان است، و اين به اعتقاد من که حتي توي آينه هم زن هستم، و سال هاي سال است با دست و دهن و کتاب و قصه و صدا و مقاله و پستان و بازوي زنانه در ارتباط تنگاتنگ قرار دارم، به شناخت هويت زنانه، صداي زنانه، و حقوق زن آسيب مي رساند. پيشنهاد من اين است که حالا که فرار دختران را به زيبايي با جانب مدرنيته مربوط کرده اي، ( مربوط هم هست، در مواردي محدود، مثل رشيد شدن دختران پارک نشين، مستند هم هست) يک صفحه از رواق را اختصاص بده به يک گفتگو، يک ديالوگ بين خود ما ها که مي نويسيم، تا از امکانات خبرگيري مان در ايران و خارج از ايران استفاده کنيم، تا با اطلاعات کافي بحث کنيم و تحليل کنيم، تا معلوم شود واقعا اين فرار به مقصد مدرنيته است؟ يا باز هم اين "عادت- روشنفکريِ- مرسوم- ايراني" است که ناخن به خوناب فاجعه اي ديگر لاک زده (حنا بسته است). رضا جان، بايد اضافه کنم که اين نامه را به دليل اعتمادي که به تو و طرز فکرت دارم، و به دليل اعتمادي که به نويسنده خوب بودنت دارم، مي نويسم. يعني در واقع دارم از احترامي که به کارت مي گذارم استفاده مي کنم و بحثي را مطرح مي کنم که بغرنج است: عدم پشتوانه تجربه در تحليل. (به زباني ديگر در ادبيات هم مثل علوم ديگر نمي شود بدون امکانات لابراتوار قرص مسکن ساخت) . باز هم: به نظر من هجوم گروهاگروه (ميليوني) مردم به خيابان ها در مقطع 1357 به مقصد مدرنيته بود، نرسيد، در همان مقطع خجسته بودن آن حرکت بيشتر دقت روشنفکران را به خود کشيد تا مسير آن. فرار دختران از خانه به پارک و ... (به فرار پسران به همان پارک ها اعتنايي نمي شود) به اميد رهايي است، اگربه شکلي واقع بينانه تحليل نشود معلوم نيست به کدام جهنم منتهي شده و مي شود.
|
|