About Revaq Peyvand Contact Us

 شعرهای پیشین

 

 

آقا

با یکی ...

سیب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ساقی قهرمان

کو

 

اگر دامنم را از سر بیرون بیاورم باد و بوران می شود

اگر دامنم را از پا بیرون بیاورم باد و بوران می شود

اگر دامنم را در بیاورم ببینم این دامن تا کجا ها سر  تو را روی دامن من خوابانده گریه ام می گیرد نمی بینم

 

به این کشور قدیمی می روم از لب مرز آنطرف کفش هایم را در نمی آورم بی ادب بودن بهتر است از به پاورچین پاورچین پاورچین متهم شدن می دانم دستهایم را از جیب بیرون می آورم لبۀ جاکتم را بالا می دهم گرم است   جاکتم یاد جاکشم را به یادم می آورد سرد است گلویم هوای تازه می خواهد گردنم هوای تازه نمی خواهد سردم است

گرمم نیست زبان شان را نمی دانم آغوششان را می دانم وا اگر بشوم   چشمها از کجا می دانند آستر ندارم آن زیر و زیر دامنی ام نیست فقط همینجوری نیست اما من هستم  دامنم هست و دامنم تا زیر زانو پایین افتاده  فقط زیر دامنی ام نیست دلیلی هم ندارم نمی دانم فقط نیست دست هیچ کسی را نمی گیرم قدم که می زنم

بی کس هم نیستم

اما دستم مال خودم؟ ها؟ جواب نده جواب نمی خواهم سوال نمی کنم فقط همین. ها؟ حالا اگر در این خانه را بزنم در را وا کند بگوید، ها؟ صورتش از سالهای گذشته آمده باشد من هنوز نرفته باشم هنوز هیچکس از هیچ جا نرفته باشد به این جا   این جا هنوز جای دوری باشد توی شیشه باشد قلپ قلپ کنار پپسی کولا

 صورتش از لای در   صورت او باشد که صورتش از طناب آویزان شد    من نشدم من گم شدم   آن جا ریخت به هم پاره شد از هم من گم شدم در بسته شد به روی آن طرف که نیست

 

هست همیشه هست با صدای بلند بلند

با صدای بلند توی سر   می خورد دندان ها و آن ها و من به هم

 

بوی دامن از زیر دامن به گونه ام می خورد عین بوی سینه از لای پستانهای به هم چسبیده  گریه ندارد این دری که تازه وا می شود به روی من با این صورت  که از سال های دور نیامده

سال های دور دور می روند نزدیک می شوند  نزدیک می شوند جیغ می کشم نزدیک می شوند

 

دور می شوند چرا؟ نه؟ چرا؟ نه؟ چرا؟

 دلم را چرا نمی گیری؟               

حالا دستم را بگیر

ببر این تو بمال به این جا

صورتت را بیار بالا

پیشانی ات را چین بده نگاه کن انگار نمی بینی سرت را بیار بالا

حالا ببر پایین دوباره

زیر دامنی ام نیست فقط همین

دامنم تا زیر زانویم پایین افتاده فقط

این را هم هیچکس نمی داند اما اگر  

 

وقتی رد شدم از لبۀ مرز آن ور شب بود سحر بود دل دل می زند که بیاید؟ نیاید؟ سحر    گاهی می آید/نمی آید   شوخی ندارد دروغ می گوید    اگر نیاید چی؟ فقط نگاه کن به جلو برو جلو برو جلو اگر بیفتی اگر بگیرمت؟ بگیرمت که بیفتی؟ بگیرمت که نیفتی؟ من همیشه احتیاج به صراحت دارم ابهام کارخرابی می کند بگیرمت که بیفتی؟ بگیرمت که نیفتی؟ 

 

زیر دامنم زیردامنی ام چرا باشد؟ نیست

   

دست خودم را برده ام این تو چرخانده ام همینجور که نشسته ام با عجله این جا و هیج جا نمی روم دستم این تو است با حوصله می چرخم کجا بروم؟

من کجا؟

چرا؟

بروم؟

نیست. 

از زانو شروع کن 

از کمر شروع کن

از شانه شروع کن

از لای دستهای به هم بسته سروع کن    سروع نکن سروع نیست شروع است تو هیچ نمی دانی من تو را خر کرده ام فقط همین

چون دلم گرفته   هیچ نیست این جا زیر این

 

فقط من می دانم این زیر چیست چون من از خودم    از خود که نباشی خود را گم می کنی می گویم برو گم شو گم می شوی

 

خود این بالا نشسته     شما کجا نشسته اید

 میان من نشسته     شما کجا نشسته اید

 

 نگاه کن گم نشوی گم می شوی

من فقط همین یک دامن را دارم   آبی است    چه فرق می کند اگر بگویم نیست

از لبۀ مرز که رد شوی به این کشور قدیمی برسی تا وسط شهر بروی می بینی      

اگر شنیدی که می گویند چشمهایت را ببند چشمهایت را ببند    وا کن    حالا من می گویم چون من دامنم نیست تنم نیست  تن تو هم نیست

 

لب هایت بوی دود می دهد

یک سال آزگار است سیگار ندارم غریبه ام در این کشور 

شب ها که خواب تو را می بینم که مرا نمی بینی مثل زهرمار سرت را ول می کنی رو به آن طرف که رنگ دامن من نیست، توی خواب پک می زنم عمیق فوت می کنم دود را دور 

 

چشمهایم پر می شود از اشکهای داغ غلتان غلتان 

از خواب که بیدار می شوم دست و پایم را می شویم موهایم را شانه می کنم رو به بالا   بیدار که می شوم دلم سنگ می شود مثل یخ    تنگ نمی شود  چرا بشود؟

 

2 اکتبر 2005


 

 

 

آن جا را -

که علف از زمین ستاره از آسمان نگاه می کند و کسی نیست و کسی نگاه نمی کند ببیند چرا گلویم را
 نمی گذارم روی این تیغ -

می خواهم برای نشستن

 جای روی زمین را می  جای زیر زمین را نمی از جهان بیرون می از زمین بیرون نمی خواهم

تیغ تهران می زند تبر تورنتو می زند گوش که ندارم اگر با این انگشت صدا را به

 گوش سر فرو کنم که تیز است و خششش می کشد صدا، خش، با ش ای که شیرین هم هست شور هم هست  شادیانه هم هست  با  خ می آید از خود بیرون می رود خششش

 دیوانه دورم را بسته جهان رها نمی کندم

این جا کجای جا است؟

می بینم

 سیاه را می بینم

من نمی بینم من این دیدن دیدن را می بینم  

 سفید را می بینم

جدا جدا می بینم نمی بینم درهم بروند یا رفته باشند

وقتی می بینم مریضم سرم گیج می رود نارنج نارنجی را  آبی سرخابی را  سیاه سفید را با هم می بینم چون سرم گیج می رود مریض احوالم در هم می بینم

حالم که خوب باشد از هم جدا می مانند جدا جدا از هم همه

 

خواهرت را از شاخۀ اقاقی بچین زیر زبانت بگذار زبانت را چرخی بده بسم را ببر روی زبان

خواهرت را بمال به سق دهان تا پاک و پهن شود        موهایش را تف کن

 

جهان سر این کوچه ما را گم می کند تا من از کدام پاسبان سراغ کدام زندگان را بگیرم قلبم گرپ گرپ بکوبد به میله ها که همین حالا روز صد هزار سال از روی شب رد شد  

یک پنجه رنگ آبی به صبح می مالد  پدرقحبه ای که از بی رنگی رنگ وا نمی شناسد  

حواله به نارنجی دادم گفتم آبی رنگ مرده ایست کبود از وحشت شما

گفتم آبی مرده ایست رنگی     سیاه از سرمای سر این کوچه که جهان رد ما را گم می کند تا  پاسبانی
 ته کوچه اش سبز می شود

از شما که بیرون نمی شوم از جهان که رها نمی کندم بیرون

دورم را گرفته دیوانه از خودش بپرس چرا نمی گذاردم به زاری

دندان های همه از همین جا که دهانشان شروع می شود ریخته به دهان رودکی       ما کوه می کنیم تا حافظ را از زیر این غزل بیرون بکشیم بنشانیم کنار این غزال ناب       مهدی اخوانمان را برداریم  بتکانیم بیاویزیم از هلال ماه معصوم         زیر گلویتان از همین سوزنی های سمرقندی خودمان چند تا؟

با*با  را اگر بگذاریم کنار شما مثل سیگار به لب می برندش رفقای کمر باریک           لای دو انگشت            دودش به چشمم که چشمم سفید است 

 اگر بگردیم همینجاهاییم

اگر نگردیم همین جاهاییم

پشت تورنتو ایم 

پای تهرانیم

شما شهرزاد قصه گو که نیستید، هستید؟

چرا کورید؟

نمی بینید؟

شاه     تیغ را

امشب مثل دیشب

به خاطر شما که  شهرزادید و از با نام و نشان هایید

از بانوان دریغ فرموده

 

آیا شما چه چیزتان بهتر از این همه بانوی ابرو کمان گیسو کمند کمرباریک که پشت این در نوبت گرفته منتظر آن تیغ      که بر فرق فرق فرو می نشیند        زیرا

 

زیرا مقبول تر از همه همان که تیغ شاه گلویش را بوسید و گردنش را تف کرد؟ چرا؟

جواب این تن نخریده و گلوی نبریده و دامن ندریده و زن نپسندیده و پهلوی پاره نشده و متاع روی دست مانده به گردن شما است؟

حالا شما بگویید ما گوش می کنیم چشم   

ما از خدا درخواست کرده ایم

 به دفعات

که سرش را بتراشد موهایش را بریزد به جهنم

یا همزمان با زمین ععتصاب قضا کند

که شما را رها کنند          

 شما؟

کورید شما؟ 

جهان شما را از کجای جهیدن پرت کرده به این تیغ؟

حالا که این پرتاب از شما مای  شما را پرت می نمایاند به این جای پرت، تیغ از ُکجای ما بیرون می زند به این جای شما؟

 این جا کجای گلو است؟ ما از کجای همیشه لب به لب این کوزه می گذاریم اگر گلوی کوزه لب به لب آب نیست و کوزه را به سر دوش می بریم، چرا؟ وقتی که کوزه لب به لب آب نیست؟  

قصه را گوش می کنیم همین امشب؟

که تا به صبح اگر نرسید شب خوبی بود؟

آیا شما به شهادت آمده اید؟ یا رسیده اید؟

 شاهدید که ما در این قصه های تلگرافی هر روز به شهادت  این همه را می دهیم؟ 

می دانیم امروز روز هفت و بیستم گرسنگی است؟

امروز روز هشت و بیستم گرسنگی است؟

امروز روز از همان اول گشنه و جوع داشته و روز از اول؟

ضعف می رود دلم شما هم گشنه اید؟ یا شاهد گرسنه اید؟ یا شاهدید که این گرسنگی این جاست که هست؟  به شهادت آمده اید؟ یا رسیده اید؟

ما کجای این جاییم؟ این جا کجای جا است؟

شما چرا این جا که می رسد نمی رسید؟

تا همین خط آخر که ما رسیده و

ورق بزنیم؟  از این جهان

که می جهاندمان از خود بیرون

از خاک بیرون

فرو می کشد ول می کند آن زیر

می ترسم این زیر

این ها خود از این می ترسم ترسشان گرفته 

کورید شما؟

شهرزادید شما؟

هزار شب  هزار بانو نشسته سر کرده اند  

منتظر شاه

 قصۀ شما به سر نمی رسد و آخر سر

تنها تنها به شاه می نشینید شبیه بانوها  شاه را به زاده مکرر می کنید و

 لب تیغ را لای دو لب قایم می کنید      

و از خود به در می شوید و در می روید که تیز است لبۀ تیغ تیز؟

این چه قصه ایست؟ شما چه می گویید؟ به ما چه می گویید؟

ام روز

خدا

که پشت میله های پشت دیواری از حال رفته دلش ضعف رفته گشنه کودکی شده بیرون از شکم ما ما را به حال خود گذاشته ما خود به خود شما را شماره می کنیم از سر تا پا به شاه نشسته به تکرار       شبیه بانوها           

ام شب

این در را وا می کنیم آن آغوش را می بندیم این قصه را نمی گوییم آن تیغ را چکار می کنیم؟

 ما تیغ را چکار می کنیم؟

 قصه را چکار ؟

ما*ما را چکار

 

©2005 Ravaq.com. All rights reserved

Homepage Contact Peyvand