سهراب رحیمی

robinmail1@yahoo.com

دو شعر از سهراب رحیمی

 

گذرگاه

گِرد تو می‌چرخم
مثل گَرد
و گِرد می‌شوم
در گرداب
در گلوگاهِ گِل و
گُذرگاهِ گُل
می‌پيچم از پيچ‌وتابِ موهات
و پيچ می‌خورم
پيچاپيچ
تا پُشت و پيشِ پاهات
پيچيده می‌شوم
در پيچيدنِ سيگار
و به‌خود می‌پيچم.


چاه

در تُهی اتاق
به تصويرهای مُتحرکِ مُرده خيره می‌شوم
و اتاق از حيرتِ من
و از تُهی‌اش
چاهی شده است

و من
چاه شده از حيرت و تُهی
در من می‌اُفتم
و هرچه هست
در چاهِ تصوير می‌افتد
وقتی در‌اين خلوت
چشم از خيره می‌بازم.
و چشم از حيرتش
در چاهِ ترس
در تصويرهای پيچ‌در‌پيچِ روز
پُر از جيغ‌های عمودی‌ است
وقتی که من
در گردابِ سکوت
چشم از دست پوشيده‌ام.

 

جاشوی فریب

 

اینجا باد قاصدک ها را نمی رقصاند

و باران  تنهایی پنجره ها را نمی شوید

اینحا کسی سخن نمی گوید

 دبوانه آن  کسی است -

که زیبایی زمان را انکار کند-

 

اینجا هوشمندان توانگرانند

و عاشقان را مسکن تجویزمی کنند

چون برف که می پوشاند اندام حقیقت را

می پوشاند خودستایی سیمای مردمان را

تا کی بمانم در بند این جاشوی فریب!

روزی می گریزم

می گریزم