About Revaq Peyvand Contact Us
 

 

 

با  بالهاي مغرب

پرده چهارم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 وحید ضیائی
 

 

شعر آستان خود ان گاهم

مار سياه كارتوني كه در خوابم از كاغذها مي اٌفتد و لاي دست و پاهايم مي لولد از كدامين پر به ملكوت راه خواهد يافت در جهمي كه از آنم نيست؟

خيلي ساده به سرايت شب مبتلا مي شوي و از حسادت مجسمه هاي بد پيكر به تنت ستاره مي دوزي.

از سوزش نفس گير سريدن ها تا سر آمده اي، سفيد رود خيالي بي موجي ات.

آهاي شرارت هامون، شاخه پس ريخته در فوران صورتكم به زهر ياخته شده، دستي در سفال هر دو خودان گاهي ام.

به سرود تشنه ي مهتاب پله پله ساغر مي شكني سخت نم آلود سردابه را، فرا

رو سپي، افرا قدمتي، سمتي، راست پنجگاهي همه بي شهر تراز وطنم شراب در پستوئي پرستويي به روان آشيان پاشيده شاش مي پوسد بي زمان الدوله لال به دولولي مي ماند كه روزي خاموش مي شود.

- هشدار شارجه! به رفاقتمان ميان به تن نازي ها بسپاري، اينها سگناموسه هاي بي سحر آب قي كرده اند.

- خالو! از سر به زمين كه دفن شوي هر جنسي از تو دو سر دارد، دو بيرق دارد با پنج زنگوله زن گوله، مرد گول، گول هميشه غوله:

اين سلسله ي كاغذ هاي روي مصبطه ي باغ مرا به عريضه مي خوانند كه دردي در نواحي آشوريان شايد هست كه مي شود آنرا با سيركي از جنس دهان شير، آروغ زد.

- سلطان ! به بي چراغي پابوس هاي مشرقي ات مگذار: دخترم نقشه مي زايد به شكل گربه پسرم چكمه مي خواهد.

- چپيده ايم در لول الاكلنگ محله ي پاچه مان هر ناشتايي. عناد شير خواره گي ام ثبوت هفت خاتونم شده و آلاانكرا.

- سي تو به لهجه ي داغ. سي نمك به بي پرده گي حراجي ام: پفك، چيپس، آدم ... مي فروشم.

روي انگشتت هفت خطه، خوش يمني كه هزار نفله مي سوزند. تو كك تاريخي ات را آكروبات تلخك هايم مي كني.

نادونم اگه به واگويه مي جويم اگه يه ناقلايي يه آبزيره كاهي يه نمي دونم چي به چيه كي به كيه؟

- آبجي! نرنجي ازم اگه پاسوز كولمي، هم پياده!

سومي چادره سياهه قرمزه آفتاب ديده، ريده تو تن بچه بغل. كوسن ها تو درست كن. بالش نيس كه سنگ قبرمه، سنگ مزار بي صنمي مون راستي صنمو مي شناسي؟

روهمون جا ايستاده كه خوابم ... يادت هست؟

***

نقاره در مراثي آفتابه روي در مخلوق من هم آوند توام به خاري خواري نشسته تو ابروهام. اشكي به پيكر بلنداي من مي لغزد روي صورت خاكم. به كرسي هاي زمستاني...

من تن جامه اي ندارم جز همين كاغذ ها كه ذره ذره زير پايم را خالي مي كنند تا طنابت تن آبم شود مفلوك تركني از من از اين هم همه هزاران سال به كجايي اين هوادار قديمي؟

فوجي دهان از چمن روئيده فوجي گوش مي خواهي گوشواره مي اندازم تا حاجتم را روا كني، وا كند آوايي كند كه چهار شانه گي ات در گور خواهي خفت وقتي زبان مي رويي.

***

نسيم! تن به تن اين مترسك بي طن بوز! كم نياورم از كلاغها، انگار كه آدمم.


 

 

شعر آستان ا- ر – مني

 

جورامی كارم آب جوي كثيف ميدان خيرين سر مي زند از قورباغه هاي جنوبي رود واره ام .

 

اينك از پشت هر چه نامحرم, قجري از فنجان كدام زن كه مي مانست, چندمين كه در خم سردابي يا پهن طويله اي عرق مي نوشند پشه هاي درباري در بلند ترمه دوزي شبي ستاره باران - هزار جفت چشم بله قربان – كرمان هيچ گوري در من چنان كه زيستم سر نزدند.

 

توي گودي كه بي حياي خويشي بر زمين خم كشيد, نم نم از هوس مي افتاد كه سر ريز از عقب شمر جادو  پاره شدي و اينگونه شايد تاختم كه آب از سر آفتابه تابيد. هجرت سخت متلاشي شده ي آواز قرن هاست كه بي راهه مي روم يا نه در سرمازير لگد سگ هاي چوب زير بغل – آنجا كه تا ته خاكريز سياهي هاست در بلند سفيد گیچ عطرهاي پارچه اي در كسي بوي خوبي مي دهي , وقتي تاريخ پيوند دوخته ي اوست با ندانم كاریي كه فقط لبها را امكان حضور بوده. مكاني دورتر از آغل قرن تر از بوران ( فرشته اي كه ليلي بخواند فاحشه مي شود مجنون تيمارستانهاي آبان , سرخ بي شرفي عشق)رگ هيجان در شيشه مي لولد و تو ديگر بوي هيچ كلاسي را نمي سابي , چه ام را مي دزدرهر دارويي به گياه ميوه دار مي پوسد هر صبح در قديم  باغ هاي چادري در حريم سوت بي صدا, باز كن! فرزند خورشيد در گلاب مسخينه ي جاروي رفتگر ها شده باز بي در و پيكري زوزه بي عكست باز مي پريدي شانه در تير زده اندت  بازي را نخورده, هواي  بو كشيدی سمي كه از دستش افتاد باز چهارده ساله قره العيني در دندان طلاي تكه هاي باز خياباني يك طرفه من بوده ام لابد .

 

كلمه چهار حرف بي انجام داده اي از كف نيز , پوست بر باروي شهر مي آويزم به چهار ميخ آب و خاك و آتش و باد در باور مردگي نمي وزد همه را تكفير بلند تا مچ آلويت.

 

« شوب» نام پيوسته در خفقان سوت سوتك ها ,مقبره داوود بي حمايل ستوني اين نفرين جاويد مي مانست؟ ماني در پي ساختمانها, در كنج دنج آلاچيق ها, در شور, در شمشير و زو بين – نه كه در اعصار مي زيستي در هر چه چوب بغل تو مي خوابد تا به اسب پهلو بزني . به استواري كمركش ناب! ابليس كه مي لغزد رقص شعله مي گيرد. متبرك باد نام تو اگر من نيستم . آهو در ورق صحرا مي تپيد و پلنگ بود همان قجري كه قليان راغلمان چاق مي كرد .

 

 

 

 

شعرآستان

بيست و چهارمين شعله

وحيد ضيائي

24   بار خواب ديده ام / به اهرام مىرسم / به جايي شبيه شمال / با شال دور گردنم / بيست و چهار ساعت چقدر زود مىگذرد / كه ديروز همين وقتها / كادوي تولدم را دادي / دادي كه نه خواستي بدهي / سال به سال / به تو نگفتم / باز هم / مثل نهالي مىماني سيب هاي شيرين بر! / راستي آدم اگر آدم بود / تا همين الان هم كيفور سيب حوا مىشد/ مست مىشد / مات مىشد / لات مىشد براي عزي / ننه من غريبم بازي در آوردي كه چه؟ / سر حرفت مىايستادي / يك گاز كه اين حرفها را نداشت / منكراتي هاي كله خراب كرمو/ فوقش 24 و چندي بعد رضايت مىدادند / فوقش بچه كه مىآمد / حل است! / جريان بچه / بچگىهايت / قهر مىكني ؟! / شعر مىخواندم / دروغ مىگفتم / چهار پنج صفحه قبل يك شعر دارم / از خط توليد وصف العيش كرده ام اما / نصف العيش مىماند: 24 هارمين سالگرد شاعري كه بعضي وقتها شبيه من است!/ دروغ نمىگويم / اينبار لااقل مثل اينكه شعر بايد تا هوار ببارد / تا صدايت را برايم بلند كني و هوار شوي / روي انگشتانم / كه بقول فروغ كاشته ام / - نه! / كاشته اي و نيامده اي تا هزار و بيست و چهار سال ديگر هم! / - سقلمه نزن به آن هميشه ي خدادهانش باز / وحشي شده اي؟ / وحشي / وحشي / وحشي /  (راستي اسم من و تو را جمع كني مگر همين نمىشود !) / با من سال ديگر هم مىرسد يا بي من / اما تو چرا هميشه هستي حتا ميان اين شعرهاي مرموز كه سر در مىآورند / حتا گاهي از دفترهاي اين و آن – سر مىروند – سر مىخورند – سري كه دستمال مىبندي سفيد كه نشده!؟ / مىخواني شان / شايد به ياد بياوي / قاب قرمزي را كه انداختي / چرا به زمين زدي / بيچاره من كه خطاطش نيستم / ول كن! / مىخواني بالاخره! مىخواني مرا به هر نامي كه دوست داري؟ / مىگوئي نه!؟ / - بله ! / هر نامي كه دوست دارم رويش مىگذارم / چرا مگر از من نمىخواهي اسم بگذارم روي اين كارت؟ / روي خاطراتمان  اسم گذاشته اند حالا / من مانده ام و يك چند كوتاه و بلند / بلند بلند تو را به اسم مىخوانند و همين شده كه اخم مىكني / اخم ميكنند / وقتي در خيابان چشم به چشم زل مىزنم به تو كه شايد هم شبيه خودت نباشي حتا / شبيه من چرا!!/ شبيه تو هيچكس نيست جز خودت كه دويدي در كاغذهاي من پا برهنه آنروز را مىگوييم / يادت هست؟ / جوراب به پايت كردند / - : حرمت دلم را نگهدار! / وحشي! / رنگ لپه هاي بىگوشت شد لپهايت ، موهايت / رنگ كرده / از اين هم بگذر / جاي غزل حرف بزنم؟! /  دست و پايم را موزون / نمىتوانم رقصت را ببينم / پارتي هاي شبانه براي بالاي بلند تو ساخته نشده اند / از ديوار بلند تري / وقتي مىرقصي!! / مني كه شام نخورده سر به زمين مىگذارم / همشهري / خدا را با همه ي چهارده معصوم و صلوات بر همه ي مابقي و اتفاقاً صد و بيست و چهار هزار پيغمبرش يكجا چند؟! / صلواتي كه خيرات نمىكني ؟! / - مرده ام مگر ؟! / هي همچنين !! / بگذار يك گوشه چشمي هم ما نگاهت كنيم / رساله نيا / فلاني چپ نگاهم مىكند حتماً عاشقم شده! / - : عاشق شدنم هم مكافات دارد / بقول سعيد : / وحيد است ديگر / وحيد هم و وحيدهاي قديم! / قديم بدتر / اخم مىكني براي من؟! / رو دادم / روبرويم مىروي / رو داري / روايت من! / بىهمگان به سر شود يا نشود هر روز خدا كه شاعرت بودم / ديدي چه بر سرش آمد؟ / نشست و از تو نوشت ؟!! / تندتر بدو! / اذيت كن / زنگ بزن ساعت بيست و چهار / زنگ بزن حرف نزن / زنگ بزن همان ساعت ساعتها كه تو را اصلاً به حساب نمىآورم / پس چرا اينطور جلويم نشسته اي / پس چرا هنوز چشم در چشم من از خواب مىپري / دير شايد هم به خودت آمده اي / وحشي / كه خواب ديده اي توي اهرام / توي جنگل هاي شمال / با شال گردنم !/

همين را هم نداشتم بايد به شرط چاقو هندوانه مىدادم بغل دروغهايم / احتمالاً بقال مىشدم / و آدامس برايت باز مىكردم / دندانهاي سفيدت !!! واي !!! / حتا از دلت نمىگذشت كه اين شايد همان وحيد باشد كه شب را تا صبح / احتمالاً غيبتش را كرده ام / احتمالاً اگر اين هم نشد از جنس آدمم ديگر / بدون شك كار دست فرشته ها مىدادم / مىنوشتي /  نمىشود / شد / نشد بدون شك باز مىنوشتم و فكر مىكردم كه فردا چقدر برايت خاطره مىشوم / حرف مىشوم / با من باشي / بى مني / اما وحيد هم مىتوانست تو را بخواهد نه شاعرانه گيت را / نه! بيست و چهار دانگت را! / نه بالا خانه ات را / ها؟! / جلوي چشم همه / هاي با توام نخند ! / وحشي ! / دوستت دارم / به توان همه ي قلب هائي كه توي سينه ام مىتپند! / روزي – روزگاري / ميان دو ديوار مانده ام / گفتي: چگونه؟ رسيده ايم شايد گفت / گفتم حرف بزن گفتي: هيچ / تولدم مبارك/ هر چند بيست و چهار شعله را فوت كردن نفس مىخواهد... / گفتي هيچ هيچ كه نه / گفتي: قفس / تا پرواز را برايت مردم!/

وح

 

 

شعر آستان : سينه كش مشرق

 

فدائي عسل چشمانش / اگر زنبوري هم مي پريد / مرگ شيفته / تنها در كندو معنا مي يافت

كندو ـ پستانهايت را كوزه ي گورم مي كنم / مگر با من نمي خسبي ؟...

                                                                                      قطعه­اي از مشرق نيايش

                                                                                             باب شرم

بي عليك آمدنت را نفهميده به نبودن پيوستي / جز اَبر كه مي گفت ، تهمت كوير چه بود ؟ ... براي خودت مي گويم آسمان ! آنقدر بي هوا پرنده نتكان . يكوقت مي بيني بركه صافي گرفت ، ديدي كه همه عظمتت توي يك وجب بودن كوتاهش جا مي گيرد !/ تازه عسل هم كه باشي به قيافه ي غريبت برده مي شوي توي دستهاي كسي مثل رومي ها كه شايد ... نه ! / وحشي وحشي باديه اي مثل / دريوزه گي هاي دون ژوان / بچه ات را بخوابان / هوايي گرگ و ميش ؟!

پريده ام بي هوا سرگرم و سرد چشيده / غوره نشده مويز / بيابان را شال گردنت مي كنم تا صبح ها كه حوالي برف قدم مي زني يادت نرود چقدر بور چقدر طنبور بودي ؛ اين حكايت ماست كه بي موقع مثل بي سرانجامي يك انفجار از راه مي رسد و تا سرت را تقديم كني در چندمين سال ميمون جامه ي سياه به تن كرده اي .

خواستي در حوالي حرف پرسه زدن را بياموزي ، چشيدي ؛ / خواستي مزمزه نكرده قناعت كني به بي سوادي برگ هاي سرما زده باز گنجشك شدي دلت سوخت / خواستي فواره كني ، افتادي ، زمين گير شدي بي خود دنبال رابطه مي گرديد در سطرهاي قيمتي كرانه ي مرواريد آب چشم مي رود / فصل بي شكيب فراموشي هاست / دست در دست شب بو ماهي ، شمع ...

/ ته تغاري آفت هاي سرخابي . پرنده سلام . كوچ ، طرح غم زده ي غمزه ات بود كنار ترمه ي گريه هايت . كجاي آفتاب كز كرده اي / پريشاني گيسوانش طاقت از ظهر ربوده بود . ديدم به تنش كشيده مرا اين شب / گفتم مگر به فالت آمده ام تك خال / تك ابليس .به خواب پاورچين رسيده ام / كفش دوزك ها هنوز مشتري شان هستم . يادت نمي رود آن كه بيدار زد ؟ گاه يك كليد چرخاند « يعني » مي شود / باز بسته در گلوي زمين هسته گیر مي كند گريه مي كني در همان ضريح بي آشوب / حتا حرف بوسه شرمناكي ست جمله كه به عرياني نهال مي انجامد ./ حرفت شكوفه مي زند مي گويند تب خال است ./ كجائي شرمنده از تو شراره ي تير ./ باران به باز خواني من آمده است / گودال را بيالاييد : / در من به  جرم شراب ، چند ساله مست ، خون بهاي خاك مي خواهيد / بزن ! با اولين پوسته مي اندازم / رنگ مي زند زنجيره ي ثاني به حكم وفاق / گل اندام چه چه مي زد رفاقت خيس . حُضّار ! / خرمن فروشان شالوده مترس ! / فقّاعي اهل تمييز : نشيمن كوير چاك چاكم لاله گون شد بر من پياده گشت راهي . اين شما اين خوان بي دريغ نشيمن­گاهم : حركات !

گفتم كه ستاره پهلو مي زند به خميازه كَمكَ . لحافم منجوق كاري ستاره دارد و كسي نمي خرد ./ خبر از تو ندارم كه دنباله دار شوم / فرزند تلقيح مناره و عسل : بگذار براي كرمها دوست داشتني باشيم وقتي عمري سنگ قبري هستيم دلبسته ي حك شده نامي تمام پوسيده ! / كه آري زبان به اشاره جادو مي كند به اشاعه جارو .

زخمم كه دهن باز كرده نان مي خواهد / يلدا مي داند از آبشخور آفتاب اين اسب هم كه مي نوشد شاخ در آورده يك شب . كدام تشنه از سرخاب فاحشه گي سيراب نمي شوند / نه شما ، نه در بي خوابي مرتب فصول ، مرگ زنبورهاي كارگر .

وقتي مي خورم / زمين مي داند / قفس سياهي كه به گردنش آويخته / پشت دنده هايش صدائي نيست / جز روده هاي خالي خوش صدائي / كه تير باران پرنده را شام شبش مي داند .

                                                                         *** 

                                                                                             درازكش سينه ي قناري ... خلاص

 

 

 

(شعر آستان   بد خط باد )

 

- : نقطه گذاشتم !

داركوبان تاويل در ظهر بي برگ رگ به رگ ,دو ماه تاب نياوردند وروايت در كوچك لبهاي ما يكپارچه سرخ آلبالوئي رسيد .

حاجي را نه دانه درشتهايش  هزار تا هزار تا به پيشواز شعار آمده بودند/ چرخ چندم ذكر تا ج بخش كه غيرتش در سيگارهاي بي مارك سوخته باد شد ...

مثل هميشه ي خدا/: نفتي ؟!/ دختر چرده ي بو گندي / مفت هم اگر نيست قربانت رفته اند , پايش پر تاول , مي گفت : الماسند آقا ... نداده ام , گرفته ام جيك وبيكش دلسردي .

{شاطر عباس از توي اين چه شور شهاست بگير برو تا آخر كوچه ي امام قلي ميرزا با هيكل فيلي وباقي پول كودكي هامان كه برايمان جز كتك زدن هم نمي آورد / مرده بود/ يك پايشان را چوب بستند يكي را اره كردند به خيالشان / شازده قارمان چي نصف ارتش ,سرخيش از لبان او  بود } رود از حنايي بلند پر پيمانش مي ريخت ,مي رفت تا چاله هاي تخت سليماني چهل مرغي .../ سليمان ! يادش تيز ! / ورق تا به تاي خنجر , كفش كن بي قيل وقاليچه ي شهرهاي برفآميز ! سبلان كوبيده ي سرش عزاي سرزمين هاي عطش را بو مي كشيد / مشكي اشك هاي آي قيز :

مثل انشاي بد خط باد با زمينه ي دريا / ماهي چشمي بي قرارش / نقاش موج بي هدف لاله .../ صدايش مي زدند : مرجان , مي گفت :مرنجان !

پنجره بالش روي سرش مي كشيد / آژير ,حمام را ندامتگاه مكرر العفوها / سخت جائي كه هزار نظر كرده به رديف مي خوابند / - اين تمدن بي بود - / رنگآرايش منتظر ,موشكي زميني كه نريخت / تاته از رو به رو امد / چنان ترشيده / چونان شمشير / چكامه ي وحشي نظم ,/ كبك / شاهين !

نفتي جائي كه باد را نهايش را مي نواخت چند شش مي شد از اين / - : كمه ؟! / پول كلفتي وبه هاي مجاني !

***

بول سگ وقتي طرح قالي يكبار چشيده شد با خودش گفتم : / بلدي دايره بزني ؟/ شهامت لايش سيخ شو كه شد /  سگي كه نجس است , گردي ملحفه هم باشد به تن ما اندازه مي شود / ندیدید يكشب / روز را كه حامله شد / دستهاي خطي چر كينش گردنبند نقطه شد / نقطه در آسانسور كشيده مي شد / در مجلس انگشت مي زدند !

 

   بهمن 84- اردبيل
 


 

شعر آستان عسلنگ

www.adiban.com

حلقوم دود به نت سياهي تالار مي خواند شب نمي داني كجا ، كي اما چگونه بيستون كاغذي توي جاده اي كه نمي شد نيامد بسته روي تخت سفيد آلمنيومي جنازه به نقاشي كودك نوپا مي ماند / عسلنك / به رنگ سه دفتر دوتا كفني يكي تابوت . مصرع اول آبان ماه وقتي كه كبوترها را گوي سنگ بر مي بريدند .

آوا چقدر افق داشته / آوا نشسته كنج موريانه هاي هجا : پاي چوبين قصه :

نبود كه دو تا يكي بود . زيردو گنبد  بالا و پائين .

5       اولی نخل ، تيره در شب ناسوت بي عابر . پشت پاورچين ديگرگون . خون جلوي پنكه
 مي بارد
. خاك فواحش اجباري را تن پوش . حراج خرما وحلوا . گروه گروه . تخم سگ
مي شكفد بر شقيقه ي هر رود سرم از جنابت شعور خشك خشك بي ريشه در صورت توپ ، كوچه ، كاسه اي مغز در كلاهخود
/ پيكاسومرا مي كشيد وقت تركش / دختر تورا با دو خط مي كشيد با دايره / تنها وقتي شكستگي زيبائي ساقت را بريدم /

6       دومي جعد ممتد مجنون دومي ترس . دود ، با لحافي كه روي سرت مي كشيدند / پناهگاه زير بالش كلمه ، معني ، خواندن ./ رود مولوي را پس دادنه تاريخ / يعني قيمه ، آبحوض توي وان حمام شستن .

7       سومي باور سوم . خط سوم واحد / بي مسافري حتا /

با تير درش را مي زدند تا از بيداري بپرد / با سوت همديگر را كف مي زدند يا قوت دستت پر روباه بر شاخه/ آواز قناري قفس را براي كركس دلنشين نمي كند تا نغمه در انبوهي صفوف تنها به فكر خود فروشي بود / من تور نزده سنتور گل باغ آشنايي زد . بي ربط نمي فرماييد تخمه ؟

***

هزار كيسه اشك دادم . يك كيسه خون . اشك را به رگها تان بستند خون را پشم بي ثمر آسفالت .

به تالار كه رسيدي نيست جز آن تيرها ، ديوارها ، صندلي ها . از بالا دومي از راست دنا و زاگرس / در مجراي كرونرش خسبيده اين پيوند / فاصله در شطرنج معنايي ندارد و زير بار شاهرگت كيش كدامين خنجر بود كه بريده اند تا لازمان نقش شيرين / آهاي تيمارستان . آهاي صندلي خط خطي ، اهوي بي پاسخ . چشمهايش را كه مي بندد سار روي لبش لانه كرده است و عنكبوت كه تاري گيسو نم هم . / شكفته كه می ميرند رنگ گلهاي سرخ در باران /

از اين پيشتر حقارت بي تاب ؟ عسلنگ ! اگر بخوابم آسمان را در آغوش مي كشم . قرص ماه را بالاي سرت مي گذارم . حمله شد زير زبانم بگذار .

 


 

 

The red red rose

زن

در ذهن من

گوشت و پوست و استخوان نيست

حتي

پستان و

كفل و

رايحه...

زن فاصله هاي پشت به هم ايست

كه از هم دور مي شوند

فضايي كه نبودش را در هوا دنبال مي كني

گاهي دستهايي لرزان

گاهي انگشتهايي برهنه

گاهي حجمي از سفيدي

_ حجم سفيدي بزرگ _

كه مي شود انرا قطعه قطعه كرد

سوزاند

يا عاشقش شد
 

رعشه ي ستون فقراتم زن نيست

زن مي تواند آن پوسته ي نازكي باشد

كه نوازش ان فاجعه انگيز است!
 

زن در ذهن من فوران مي كند

و عادت ماهيانه اش

توي گل سرخ ثبت مي شود!

 


 

(( حاجي فيروزه ـ سالي يه روزه  ))

 

1

تيك ـ تاك

تيك ـ تاك ...

 

آسمان زاده مي شود و خاك و زمين نيز

آب

ـ غلظت خون ناچشيده هنوز ...

حيوان سر مي زند از جبين نبات ...

و بدينسان شش گاه هستي

قمار مي شود به نام من ،

ـ نوروز هم ، سرايش من است

          هم تولّدتو !

2

سرود آتشكده ي كركوي

محو مي شود در نعرهْ طبّال مُغي

« روز نو » و آتش مقدّس زرتشتند ؛

همچنان زاده مي شود و پژمرده

                                            بهار

ديگرگونه من و توايم

امّا آتشمان بايد

تا محك پاك آفرينش اهورائيان شود

در معيار مطنطنان بر تخت چوبيده !

ـ وه ، چه بسيار مي سوزيم به نام نور ! ـ

آنكه

پاي در ركاب مي جهد از طلسم مقدس

نرسته خاك از خاكستر بيداد

به سوگ مي نشينيش

                                ـ سياوشان نام ـ

نه من ـ كه چون مني شايد ـ

نفرين مي كند از سر عجز شش گاه آفرينش را

و سياه مي شود ...

هم از آنروست كه چهره سياه مي كنم در فراگاه بهار

                                      ـ كه سوخته ي نفرين جاويدم ! ـ

3

پله ي سوّم

كمينگاه خشم معبودي ديگر است

مي شكند دستان نكيسا را ...

خسرو ـ آنها ترين ها ـ

فرهاد ـ من مايه ها ـ

شيرين

           ـ نه به شيريني تو ـ

ورق مي خوريم

                     پاره پاره

نه آتش ، نه محك ، به خود كه مي آئي

سوسمار خورش مي يابي ، نيامده ، جنگ ، جنگ ، جنگ

فروغ آتشكده خاموش نشده گرفتار يد بيضا واره اي

عصا خور فرعونيّت نفست

مي تازي تا امتداد خط تاريخ تا ... قهوه ي قجري !

ـ چه مي شود تو را

مرد مزد يسناي برتر

زاده ي بعثت زرتشت

كه گل مي اندازي از خون

گونه هاي زيستنت را

ـ از ياد برده سرايش اوّلينت ـ

و هم آغوشِ

                   نفسِ رياضت

                 شهركِ توحيد

                 منكرِ نامنكر

به سوگ مي نشيني شرم واژه ي انسان فرشته گيت را ...

آه ...

هم از اين روست كه سياه مي كنم در فراگاه بهار

زخم گونه ها

و سرخ مي پوشم از شرم

كه مگر پنهان كنم از چشمت

لخته لخته ي تقويم پيسي خورده ام ؛

4

در طشت نوروز

قرباني مي كنم براي صدمين همسر افتخاريِ

                                       آغا ميرزا كبكته السلطنه

باغ آذريم

و مي پوشانم از ريش ، ريشه هاي هرزه گيم را ؛

ـ آهاي ... قليان بياوريد

بكنيد در او توتون سرِ جان فلاني را

                                                     : بكنيد ، بكشيد

                                                      بكشيد ، بكنيد !

5

زان پس

من و تو ـ همچنان ـ

پالان مي دوزيم پايه هاي نهضت مخروبه را

تا بتازيم

     ـ يورتمه ـ

از اين روده درازي شاعرانه

تا كوچه هاي پايتخت !

پاي تخت

            وافور و قانون  است

            و چنگ ذوالفنون

و چون مني

بهاريّه مي نويسيد براي عقد ثريّا

و چهار چهار سال بعد

براي وارثان ، متوليّان چليپا ؛

چنگ چربدستي ذوالفنون آنچنان آلودست

كه مي بردم تا ناهوشياري مولوي گونه

تا ديروز ...

مولوي بسته اي

مي گذرد از كنارم و جيغ مي كشد از بنگ ترقه اي ...

دست در دست

                      شب بو ، ماهي ، شمع

دود و فرياد و موج است كه مي آوازد از ذهنم

ـ سرود آفرينش

ـ فرياد آتشكده

ـ سرخ جامگي سياوش

ـ خيمه خيمه سياهي تا مكشوف

:

ـ توپ ، سبزه ، آتش ـ ؛

من

كنار شمع سوخته ، سر ماهي كه صدا مي كني ام از دور :

ـ هووو... ي

حاجي فيروزه ، سالي يه روزه

هم از آنروست كه چهره سياه مي كنم در فراگاه بهار

زخم گونه ها را

سرخ مي پوشم ، پنهاني لخته ها را

و دنبكي در دست مي نوازم

اُركسر هميشه عاشوراي بهاري ام را ؛

و

دست در دست

              شمع ، ماهي ، شب بو

بيا فرار كنيم تا سرزمين آنسوي نمي شناسم ها

شايد آنجا نوروز

                همان جشن جمشيد يادگار ايرانيان باشد

بي شاهنامه

بي طلسم

بي دروغ

بي مولوي

دست در دست

              شب بو ، ماهي ، شمع !

 

اُبهت

 

هر بار كه در آن پا مي گذاري

مزرعه

پركلاه رنگارنگش را

برايت بر مي دارد .

 

پدر خوانده ي مترسك جاليز

پرنده ها

به صداي تتقي نيز

بر مي خيزند !

 

vahid ziaee    www.adiban.com

 

©2005 Ravaq.com. All rights reserved

Homepage Contact Peyvand