![]() |
|
|
وحید ضیایی
«باسكولهاي
وجودم»
هزار كيلو هم لاغر كني باز
نميشود از چراگاههاي هاي
نفس زدنت گذشت كه چگونه شبيه تو ميشوند گاهي اسطورههاي ايراني؟!
آسمان
هميشه پشت سرش ميلولد در
آغوش همين سبلان اما
طراوت چند هزار كتاب هم كه
بريزد زیر بالاي بلند ميريزد از لبانت كه نيم رخت
شطرنج ميچيند جلويم كه بيا بازي
چيدني ست پولكهاي تنت ماهي سياه نه سفيد كه نه خيلي گنده!
چه كسي باسكول را بكشد در
تو مگر نقاشيات را ميتوان راه راه كشيد
مثل نگاهت كه ميشود ديد پشت ميلههاست! ها! اگر وزن نگاهت نيست و زني كه نميرسيد همينطوري تا نصف كاغذ
حرفي بزنند از تو قشنگتر باشد وقتي كه شعر ميخندي
تمام كه نميشود تبسمهات و شكل بال كبوترها پشت پنجره!
راستي هزار كليمانجارو برف ميباري كه ستاره توي چشمت خواب نبيند
كه بالا ميآيد
و بالامي آوري روزي بهمني را كه عاشقش بودي! يخ زده
خشكيده گلي روي …… نه! هيچ وقت از شعر هم نميخواهي كه چه معني دارد
كه هستي وقتي كسي باشد
وقتي كه كسي داري
تا اينجا باران نميآمد
حالاخیس کرده«ابر شلوارپوش»
وكسي نيست ما ياکوفسکی را
آب بكشد از شعرم
باران آب بكشد هر دويمان را
تو را نه
|
|